پارت چهل و سوم :

روز بعد صبح خیلی زود آلا از خانه بیرون زده بود .
میدانستم به بانک میرود تا چک را پاس کند .
با خیال راحت ناهار درست کردم .
بعضی گل ها کود میخواست پایشان کود ریختم .
همه جا را انگار دسته گل مرتب کردم .
خلاصه که خانه را برق انداختم .
بوی تمیزی و ادکلن فرجام را میداد .
فرجام که تا عصر نمی آمد.
آلا هم که سر و کله اش کم کم باید پیدا میشد .
کلید داشت .
به اتاق رفتم .

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    آخرش میفهمید...چه بد..آلا پاسوز شد

    ۲ سال پیش
  • نیروانا

    1

    ای وای فهمید 😰

    ۳ سال پیش
  • ....

    2

    عالیه عزیزم. منتظر پارت بعدی هستیم🌿

    ۳ سال پیش
  • Aa

    1

    بالاخره فهمید.ممنون ⚘

    ۳ سال پیش
  • شیدا

    2

    گریه میکنی؟ گریه کن

    ۳ سال پیش
  • Narges.g

    2

    ایول، داریم به جاهای خوبش می رسیم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️