فریه پینوکیو به قلم سیده نرجس کشاورزی
پارت چهل و یک :
نمیتوانستم در چشمانش نگاه کنم .
احساس شرم میکردم .
بلائی سرش آورده بودم که خودم هم در این داستان داشتم کشیده میشدم .
روی تخت دراز کشیده بودم و در افکارم غوطه ور بودم .
فرجام هم هر از چند گاهی می آمد و میرفت .
آلا هم در آن یکی اتاق مشغول استراحت بود .
بابا و احیا چه میشدند ؟
_ فرجام ؟ ... فرجام .
در کسری از ثانیه آمد.
_ جونم .
کنارم روی تخت نشست .
_ تکلیف احیا
لطفا صبر کنید...

نیروانا
1فکر کنم فهمیده باهاش چیکار کردن اوه اوه حتما دعوای حسابی در راهه . پارت زیبایی بود 😘