کوه آمین به قلم زهرا باقری
پارت پنجاه و پنجم :
_چیه؟ چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
_چه توقعی داری؟ آینه ی دق هممون جلوی چشممه!
سیاوش یه پُک محکم به سیگارش زد و دودشو داد بیرون.
_به دیدنش عادت کن، نزار تا ابد باعث ترست بشه.
_کاش همین قدر راحت بود!
من و سیاوش رو صندلی های پایه بلند آشپزخونه نشسته بودیم و حالا که پرده کنار رفته و پنجره باز بود از بین توری ظریف پنجره میتونستم آمین و ببینم. چندان واضح نبود؛ اما سایه اش و میشد تشخ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لنااااا
0واییییی حق منم رو جاوید کراشممم😭
۹ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
نههههه بسهههه دیگههههه😭😭😭😭
۹ ماه پیشلنااااا
0به جان خودم از همه کراش تره🤣 رک، عصبی، مهم تر از همه گوگولیییییی 🥺 البته خیلیم گوگولی نیست ولی خب😂😂
۹ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
بیشتر غوغولیه تا گوگولی🤣🤣🤣🤣
۹ ماه پیشفامی
0حس میکنم داری از دستمون دیوونه میشی😭😭😂
۹ ماه پیشفامی
0دیدی چه عسله، خوشم میاد سرشون کرم میریزه دلم شاد میشه😂🤣
۹ ماه پیشلنااااا
0خیلییییی... عسل لامصب🤣🤣
۹ ماه پیشفامی
3واقعا دلم یه رمان از سیاوش میخواد🥲🥲
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فامی
5عاشق جاویدم😭🤣🤣🤣خیلی خوبه بامزه ی ***