مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هفتاد و یک :
نگاه فرحان به دخترک خیره مانده بود و لیلی از ادامهی نقشههای شوم خودش حرف میزد. اگر افرا را میبرد و برای همیشه از او بیخبر میماند چه؟ حتی اگر ساغر و طاها در مرگ پدرش مقصر بودند، باز هم افرا گناهی نداشت و نباید بیشتر از این اذیت میشد. از افرا فاصله گرفت تا صدایش را نشنود و آهستهتر از قبل پرسید: آخه نبودن سلین چه ربطی به افرا داره؟ چرا افرا رو باید ببرم؟
لیلی با غیظ جواب داد:
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zarnaz
3واقعا که اسم زردنبو به فرحان خیلی میاد خیلی خنگه🤦 ♀️کاشکی کاری که بهش گفتن نکنه😥عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
مرسی مهربونم که همراهم هستی❤😘
۲ سال پیشمریم گلی
2خدا ازت نگذره لیلی که به ساغر رحم نکردی ،به این بچه هم رحم نمیکنی ،واقعا فرحان باید بی عقل باشه که افرا به اونها بسپره ،ممنون نگار جون
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
1واقعا میفهمم فرحان چه میکنه ولی متوجه نمیشم...مسخره آقا با این کارایی که میکنی..ممنون