پارت پنجاه و سوم :

با خارج شدن از خانه ، بی هوا در خانه‎ی آیین باز شد و بیرون امد. انگار منتظر او بود.
- خوبی؟ خیلی زنگ زدم به گوشیت جواب ندادی. دو ساعته این پا اون پا میکنم بیام در بزنم یا نه. آلاء خوبه؟
بدون جوابی به نگرانی های آیین با قفل کردن در رو به گفت :
- بریم پایین یه نخ سیگار بکشیم. شدیدا بهش احتیاج دارم.
- بریم.
- گفتی یکی تیام. حواست هست؟ این سومیشه.
سری تکان داد:
- اخریشم هست.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیما

    0

    بله منتظر اتفاقای بعدیه داستانم

    ۱۲ ماه پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    ممنون از نظرتون

    ۹ ماه پیش
کپی شد!