پارت سی و هشتم :

(آلاء)
دیدن این حال و روز تیام برایم غیرقابل باور بود. در تمام طول مسیر بی‌هیچ توجهی به من با اخم‌هایی گره کرده و سراسیمگی‌ای که در چهره‌اش غوغا میکرد به روبه‌رو خیره بود.
بوق‌های ممتد و اعصاب‌خوردکن بقیه‌ی ماشین‌ها از بی‌حواسی‌اش در رانندگی کفرش را به حدی بالا آورد که روی ترمز کوبید و رو به من کرد:
- میتونی برونی آلاء؟
نگاهی به ترافیک رو به رو انداختم و میدانست چقدØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زمان

    0

    واقعا قلمت قشنگه مشتاق پارت بعدییم

    ۲ سال پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    ممنون از اینکه در مورد قلم و طریقه نوشتن نظر دادی عزیزم مرسی از نظرت.

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️