پارت بیست و سوم :

و تیام میدانست که از دیدن آلاء کنارش در این وقت از نیمه شب، چه قضاوتی خواهد شد. به آلاء نگاه کرد و با دیدن رنگ پریده‌اش تشر زد:
- چه خبر؟ این چه رنگ و روییه. خبط و خطایی کردی و ما خبر نداریم؟
پوزخندی روی لب آلاء نشست و به قدم‌های زینب که داشت نزدیک می‌شد، خیره ماند:
- نمیدونی چه جنگ اعصابی انتظارمو میکشه...
تیام از ماشین پیاده شد تا با زینب سلام و احوال پرسی کند و دلیل با هم بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️