پارت بیست و یک :

ترس کمترین واژه برای بیان احساسم بود. قبل از آنکه بتوانم گوشی‌ام را پنهان کنم از دستم چنگش زد و باتری‌اش را در آورد و در جیبش گذاشت و باز هم فشاری به پهلویم وارد کرد.
از شدت ترس چیزی از دلم کنده و به بیرون سر ریز شد. دهانم قفل کرده بود و هوا هم به سختی از مجاری تنفسی‌ام عبور میکرد.
با فشار دستش به جلو پرتاب شدم . چشمی دور و اطراف گرداندم به امید کسی که یاری‌رسم باشد و هیچ کس نبود. اÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون ازنظرت

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️