پارت سیزده :


اگر روز قبل شاپور خان را نمی‌دیدم، اگر دو روز قبل بود، لابد با شنیدن این خبر شانه بالا می‌انداختم و محض ادب می‌گفتم: خدا رحمتش کنه و از سر تقصیراتش بگذره. بعد هم در دلم می‌گفتم: بالاخره گذر پوست به دباغ‌خونه افتاد. قاتلتم داره می‌ره زیر خاک عمو!

اما دیروز دیده بودمش‌. در کت و شلوار شیکش، سرحال به نظر می‌رسید. آن چین و چروکی عقابی پیشانی‌اش یادم آمد. چه حالت ترسناکی داشت صÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    عالییییی

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    چه اتفاق های بدی پشت هم می افته ،خدا به خیر کنه ،ممنون نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    عالیه آروزخانم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️