پارت پانزده :


و قبل از اینکه زبانش به مخالفتی باز شود، سریع عقب گرد کردم. حتی منتظر آسانسور هم نشدم. آخرین چیزی که در آن لحظه اعصابم می کشید، کل کل کردن سر آمدن و نیامدنش بود. اگر علیرضا مجددا تماس نمی گرفت و تأکید
نمیکرد به بیمارستان برسانمش، قید بردنش را میزدم.
مور مور شدن تنم از آنچه تصورش بر ذهنم خط میانداخت، دست خودم نبود و آن تهوع لعنتی که دوباره گریبان گیرم شده بود.
اما او آلاء بو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    چقدر قشنگ تیام رو با توضیحاتش آچمز کرد،آفرین خوشم اومد ،ممنون نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم☺️

    ۲ سال پیش
کپی شد!