دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت شصت و سوم :
دوساعت تا قرارشان مانده بود که زودتر رسید و جانت را دست و پا بسته کنار پاهای کاملین انداخت.
- بیا به وعدهم عمل کردم.
لبخند موذیانهای روی لبانش نشست.
- چه زود!
کنار جانت که در حال تقلا بود روی زمین نشست. چسبی که دهانش را بسته بود را کند که جیغ جانت هوا رفت و شروع به فحش دادن کرد و با کینه به الکس و کاملین نگاه کرد.
- به ریچارد میگم که چیکار با من کردین حتما دخلتون رو میØ
لطفا صبر کنید...
