پارت شصت و چهارم :

الکس تازه به خودش آمد و به دستان سبزش نگاه کرد حق داشتند او را نشناسند. قلبش پر از اندوه شد. تازه یادش آمد که او و کارمن هیچوقت از حقیقت وجودی‌شان برای دخترها تعریف نکرده بودند و تا جایی که امکان داشت آن را پنهان می‌کردند.
الکس لبخند کمرنگی زد و گفت:
- آره من غول چراغ جادو هستم من شمارو به خونه برمی‌گردونم به شرطی که کنارم بمونین و جایی نریم تا راهی برای خروج پیدا کنیم.
چشمان د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️