دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت شصت و چهارم :
الکس تازه به خودش آمد و به دستان سبزش نگاه کرد حق داشتند او را نشناسند. قلبش پر از اندوه شد. تازه یادش آمد که او و کارمن هیچوقت از حقیقت وجودیشان برای دخترها تعریف نکرده بودند و تا جایی که امکان داشت آن را پنهان میکردند.
الکس لبخند کمرنگی زد و گفت:
- آره من غول چراغ جادو هستم من شمارو به خونه برمیگردونم به شرطی که کنارم بمونین و جایی نریم تا راهی برای خروج پیدا کنیم.
چشمان د
لطفا صبر کنید...
