پارت شصت و دوم :

خودرو با سرعت زیادی دور میشد انگار که جت به آن وصل کرده باشند. دهان اریکا و ساموئل از شدت تعجب باز مانده بود که الکس گفت:
- این نمی‌تونه کار یه انسان عادی باشه. بسپارینش به من.

ناگهان غیب شد و لحظاتی بعد در صندلی شاگرد کنار جانت ظاهر شد.
- کجا با این عجله جانت؟
جانت با دیدن الکساندر چشمانش تا جایی که امکان داشت گشاد شد و فرمان را به طرف خودش چرخاند. که الکس مانع شد. ماشین

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️