دادگاه مردگان به قلم سهیلا عبدی
پارت شصت و دوم :
خودرو با سرعت زیادی دور میشد انگار که جت به آن وصل کرده باشند. دهان اریکا و ساموئل از شدت تعجب باز مانده بود که الکس گفت:
- این نمیتونه کار یه انسان عادی باشه. بسپارینش به من.
ناگهان غیب شد و لحظاتی بعد در صندلی شاگرد کنار جانت ظاهر شد.
- کجا با این عجله جانت؟
جانت با دیدن الکساندر چشمانش تا جایی که امکان داشت گشاد شد و فرمان را به طرف خودش چرخاند. که الکس مانع شد. ماشین
لطفا صبر کنید...
