پارت چهل و هشتم :

سیاوش با مهارت کامل دنده عقب گرفت و بعد خیلی سریع و فرز ماشین و چرخوند سمت جاده. اونقدر سرعتش بالا بود که من و پیام خوردیم بهم!
چند ثانیه ی بعد، تو جاده بودیم و داشتیم طبق آدرسی که پیام می‌داد میرفتیم طرف خونه ی تابان!
اون مسیر برام کاملاً آشنا بود! طی یه مدت کوتاه بارها برای دیدن فوآد تابان رفته بودم. همون مرد مغروری که دیگه تو این دنیا نبود!
انگار تموم اون مدت و روی دور تند گذشØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر ابی

    3

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم 😍

    ۳ سال پیش
  • فریبا

    3

    بی نظیر بود این پارت

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    مرسی از لطفت 😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️