پارت چهل و هفتم :

_عجب گاوی هستی، من نگفتم وقتی خودم نیستم خر اون پژمان بیشعور نشو؟!
...
_خیلی خب زنگ بزن به داداشت تا به فنا نرفتی!
...
_داداشت دمار از روزگارت دربیاره بهتر از اینه که پدرت بفهمه، باورکن من جای تو بودم همه ی تمرکزم و میذاشتم رو اینکه مهدی چیزی نفهمه...
سیاوش که ازمون دورتر و کاملاً وارد آشپزخونه شد همه با تعجب بهم نگاه کردیم و پیام زیرلب گفت:
_این داداشمون یکم مشکوک نمی‌ز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    4

    ای جان همون سیاوشه با جاوید و مهدی😅🥰 خیلی واسم جالب شد که یه شخصیت از اون رمانتونو اینجا اوردید دقیقا لازم و بجا👏👏👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    آره خودشه😆 یه تجدید خاطره ی خوبی شد وسط شخصیت های جدید 🥹✨

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    2

    عالی

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم 🥰

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️