کوه آمین به قلم زهرا باقری
پارت چهل و نهم :
کاملاً متوجه بودم که لباسم داره از اشک چشم ستاره خیس میشه ولی مگه راهی هم برای فرار وجود داشت؟!
اول از همه اینکه خودم یه دکتر بودم و باید در شرایط بحرانی به آدما کمک میکردم، حالا چه روانی، چه جسمی!
شرایط ستاره هم که هر دو حالت و شامل میشد و منم سعی کردم تا جای ممکن به وظیفه ام عمل کنم!
_طرف چه هیکلی داشت! تو خوبی؟!
ستاره در جواب سیاوش فقط یه صدای مبهم از خودش درآورد! حالا مگه Ù

لطفا صبر کنید...

سحر
2سلام سال نوتون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید پر از سلامتی و شادی،ممنون که پارت گذاشتین