پارت دوم :

(آلاء)
به سمت درب خروج سالن انتظار می‌رفتم و میدانستم کسی منتظرم نیست. بی‌انصافی بود اگر میگفتم کسی را در این خاک نداشتم و برای کسی عزیز نیستم.
اتفاقا برای معدود آدم‌های زندگی‌ام که در بدترین روزهای عمر مرا تنها رها نکردند، عزیز بودم و عزیزی داشتم که میدانستم برایش حکم دمی در بی‌نفسی دارم.
هیچ کس انتظارم را نمیکشید چون به کسی از برگشتم حرفی نزده بودم و کاش میشد حالا که کسی از آمدنم چیزی نمیدانست به خانه‌ی کودکی‌هایم میرفتم و کمی نفسم را از خاطرات زیبای کودکی ، چاق میکردم. کاش میشد بار دیگر دست نوازش پدرم را حتی در رویا، روی سرم حس میکردم و گوش‌هایم بار دیگر پذیرش نوای‌زیبای مادرم میشد. یا حتی پشتم گرم میشد به بودن های برادرم.
اما قول داده بودم. به همان عزیز‌جانم قول داده بودم که تنها در آن خانه خلوت نکنم و من آدم خُلف وعده نبودم.
مادرجون بود که بعد از قریب به یک سال خواست ، برگردم. قسمم داد به خاکی که میدانست چقدر اسیر و دلتنگش هستم. همان خاکی که بر سرم شد و هنوز سرمایش از جانم بیرون نرفته بود.
گفت تحملش طاق شده از دوری‌ام. و من به خاطر دل مهربانش، به خاکی برگشتم که فقط نیمی از اصلِ من به آن برمیگشت اما دوستش داشتم. شاید خیلی چیزها نداشت اما امنیتی که در آن حس میکردم برایم بس بود. امنیت برای منه داغ دیده از نان شب هم واجب‌تر بود.
آخر نمیدانی در این یک سال چه چیزهایی را که به چشم ندیده بودم. دخترانی که زهر تجاوز را چشیده و از خانه و زندگی شان آواره شده‌بودند. مردانشان را جلوی رویشان سر بریدند و زنانشان را به بردگی بردند. و برای نسل قسر دررفته از آن آشوب و جنگ، چیزی جز حسرت بر داشته‌هایی که دیگر نداشتند، نمانده بود.
برای کمک رفته‌بودم و دست از پا درازتر برگشته بودم. آخر مگر من چقدر توان و جان داشتم . مگر من تا کجای دردهایشان را میتوانستم، مرهم بگذارم. مگر میشد برای تشنج هایی که بعد از هر صدای بلند، بویی آشنا یا صحنه ای تکراری، جانشان را به لرزه می‌انداخت، کاری کرد؟
لعنت به این دنیا. لعنت به این جاه طلبی و نژادپرستی.
عزیزِجانم گفته‌بود" نذار این آخر عمری چشم به راه تو، برای همیشه چشم ببندم"
و با این حرفش بار دیگر قلب خسته‌ام برای چند ثانیه‌ای از گذر زمان عقب ماند .قلبم یخ زد از تصور نبودنش. و من تحمل داغی دیگر را نداشتم. دلم خوش بود به وجودی که مرا از جان میخواست.
***
سوار بر یکی از تاکسی‌های جلوی فرودگاه شدم و ساکم را تحویل راننده دادم. آدرس خانه‌ی مادرجون را داده و چشمانم را بستم.
پنج سال بود که وقتی پلک روی هم میگذاشتم هزار و یک صحنه جلوی رویم به رقص در می‌آمد. پنج سال بود خواب راحتی نداشتم و آرزویم خوابی بود پر از بی‌خوابی.
در این یک سال که در کمپ پناه‌جویان لبنان بودم حال و روزم بدتر شد از شنیدن روایت‌های تکراری که بخشی از آن را تجربه کرده‌بودم. درد خودم را از یاد میبردم و درد ناامیدی موج‌زده در چشمان کسانی که همه‌ی داشته‌هایشان را از دست رفته می‌دیدند، بر درد بی‌درمان جانم می‌نشست و امیدی ته دلم سوسو میزدکه من هنوز کسی را داشتم که انتظار بودنم را می‌کشید، دستانی داشتم که برای مریضانش معجزه میکرد. و خانه‌ای داشتم در شهری آباد.
آباد که میگویم منظورم همینجاست ها!!! همین شهر. همین کشور. آخر نمیدانی که من چه چیزهایی را با چشمانم دیده‌ام. من شهرهای ویران و جنگ‌زده ای را دیده‌ام که بوی نحس ترس از ذره به ذره‌ی خاکش، رعشه بر جانم می‌انداخت.
من سکوت را در کوچه‌هایی که از سر و رویش خون میچکید ، دیده ام!
کوچه هایی که اگر گذرت به آن بیوفتد باور نمیکنی روزگاری کسانی در آن زندگی می‌کردند!
کودکانی از هیجان و شادی با لبخندهایی عمیق بر لب میدویدند!
عشقی در آن جوانه زده ، عروس و دامادی به خانه بخت رفتند و نوزادی متولد شده است!
کوچه هایی که نه تنها تبلور هیچ عشق و شور و هیجان و زیبایی نیستند که مرگ در رج به رجش در کمین نشسته است. خانه‌های آوار شده. خراب . ویران.
با حس بویی آشنا چشمانم را باز کردم . به آنی از افکار درهم و برهمی که سر هر کدام را می گرفتی، می رساندت به ناکجا آباد این دنیای بی رحم ، به دنیای پیش رویم برگشتم.
چشمانم قفل اغذیه‌فروشی دور میدان و مشامم لبریز از بوها. و امان از بوها که به سلول به سلول مغزت می‌چسبیدند و تو را می‌بردند به دل خاطره‌ها.
همان اغذیه‌فروشی که همیشه با مریم و کسری و محراب میرفتیم و مسابقه میگذاشتیم کدامممان میتواند ساندویچش را تُند کند و زودتر تمام کند و من همیشه اولین نفر ،البته از آخر بودم.
و در یکی از همان شرط‌بندی ها بود که فهمیدم به فلفل قرمز حساسیت دارم .
تا مرگ رفتم و برگشتم تا کسری مرا با اکیپ دوستان دانشگاهش برای اسکی همراه کند و نه تنها شرط را نبردم که چند روزی هم در بیمارستان بستری شدم و ای کاش با همان تورم گلو جان میدادم.
اگر هدف جدایی بود ،من از عزیزانم جدا میشدم ، نه آنها از من.
نگاهی به کوچه آشنای رو به رویم انداختم و از راننده خواستم سر کوچه پیاده‌ام کند. ساکم آنقدر کوچک بود که نیازی به کمک برای حملش نداشته باشم.جایی که بودم نیاز به وسایل آنچنانی نداشت. آنجا خودت را هم فراموش میکردی چه رسد به لباس تنت.
برای فخرفروشی و سلفی گرفتن نرفته بودم. هدفم درمان دردی بود که عِلمش را داشتم نه زخم نشاندن روی دردهایشان..
قدم میزنم با شانه‌هایی آویزان و ساکی که قرقر چرخ‌هایش آهنگ خستگی صاحبش را می‌نواخت.
قدم میزنم و قدم‌هایم را می‌شمارم و باز خاطرات خودشان را به رخ میکشند.
روزگاری آنقدر فراق خاطر داشتیم که دغدغه‌مان تعداد گام‌هایمان از سر کوچه تا خانه‌ی مادرجانمان بود. هر که با قدم‌های کمتر به درب خانه می‌رسید، برنده بود . هرچه بزرگتر می‌شدیم از کمیت قدم‌هامان کاسته و بر بلندی‌اش افزوده میشد و ما خوشحال از قد کشیدن و بزرگتر شدنمان.
چه می‌دانستم روزگاری خواهد آمد که دلتنگ ایامی خواهم بود که 100 قدم تا خانه‌ی مادرجون فاصله داشتم، نه 50 قدم.
انگار به همان اندازه که از تعداد قدم‌هایم کاسته شده‌بود ، سنم بالا رفته‌بود، از نفس افتاده بودم، از شور زندگی افتاده بودم و بعید می‌دانستم کسی باشد که بتواند مرا از این پیله‌ی تنهایی و رخوت بیرون بکشد. لبخند سخت روی لبانم می‌نشست و سهل از روی لبانم محو میشد ولی تا دلت بخواهد غم و اشک و آه کنج دلم نشسته بود.
روبه روی درب خانه‌ی مادرجون ایستادم و صدای مریم لبخندی محو روی لبم نشاند:
- مادر جون قربونت برم ،به من چه. خوب مرده دیگه منم حلالش بلاخره نباید یه دست به سرو گوش ما بکشه؟
لبخندم از شیطنت‌های بی‌پایان مریم عمق گرفت. چند تقه‌ای به در زدم . کمتر از چند ثانیه‌ی بعد در بی محابا باز شد:
- علیرضا باورم نمیشه واقعا اومده باشی.
چشمش که به من افتاد حرف در دهانش ماسید و ناباور نگاه در صورتم چرخاند، پلکی زد و به آنی قطره اشکی از چشمانش سر خورد و روی گونه‌ی گندمگونش خوش نشست. چیزی نگذاشت که در آغوش مهربانش فشرده میشدم . بغض بر گلویم نیشتر زد و اشک از کاسه‌ی چشمانم چکید.
و من باز هم در دالانی از خاطرات سُر می‌خوردم و غصه‌هایم، نداشته‌هایم و از دست رفته‌هایم را قطره قطره می‌بارم.
زمزمه‌های زیر لبی‌اش نشان می‌داد، این رفیقِ جان چقدر ، یک سال گذشته را سخت گذرانده:
- بی معرفت ،بی معرفت ،رفیق نیمه راه.
قبل از رسیدنم خنده میهمان لبانش بود و بعد از آمدنم گریه میهمان چشمانش.
پنج سال است که خنده را از روی لبان همه‌ی اطرافیانم می‌پرانم و همین مرا جمع‌گریز و در خود فرو رفته کرده بود.
با صدای مادرجون فاصله گرفت و چشمانش را با سرآستینش پاک کرد:
- پس کجا موندی ورپریده ، با اون تیپ درو برای چی باز کردی ؟ باز چشم مامانتو دور دیدی؟ علی جان بفرما داخل.
بعد از صدای آرام بخشش ، حضور مهربانش در چارچوب در، دلم را برای لمس و فشردنش بی‌تاب کرد. چشمش که به من افتاد آغوشش را باز کرد و بی هیچ حیرتی گفت:
- منتظرت بودم دردت به جونم .
ویژگی مادرجون همین بود هیچ چیز غافلگیرش نمی‌کرد.
وقتی سرم روی سینه‌اش نشست. ریتم نامنظم قلبش، دلم را به درد نشاند. اوضاع قلبش بدجور نابه سامان بود و من این را خوب می‌دانستم.
سردی دستانی که صورتم را قاب گرفت و بوسه‌ی گرمی که روی پیشانی‌ام نشست، از انقلاب درونی‌اش میگفت. با دستان مهربانش اشک را از صورتم زدود و به خدا که صدایش از بغض می‌لرزید:
- بیا تو . بیا دختر قشنگم. بیا که دلم لک زده برای چشای آسمونی! بیا عزیزکم ! نبینم چشمای قشنگت غم داره، بیا نورچشم مادر بیا تو.
نگاهی سمت مریم کرد و با کلامش او را نیز نوازش داد:
- مریم جانم چی شده عسلکم چرا عین مجسمه خشکت زده بیا تو ؛ درم پشتت ببند.
صدای مریم و لوسی ذاتی اش لبخندی مهمان لبانم کرد:
- دوباره دوردونه‌ی حسن کبابی اومد.
و در حالیکه خودش از عمق جان میخندید بی توجه به چشک غره‌ی مادرجون به حرفش ادامه داد:
- باشه مادر جون . اونکه شبا تنهات نمیذاشت کی بود؟ به این زودی یادت رفت اره؟ باشه هیچ عیبی نداره من اصلا نوه ناتنی شمام.
لبخند روی لب‌های مریم و حسادت نمایشی و بامزه‌اش ، خنده را روی لبان ما هم نشاند. مادرجون چشمک ریزی حواله‌ام کرد و سمت مریم برگشت:
- قربون چشمون عسلیت، مگه من گفتم بمون که منت میذاری.
هر دو میدانستیم مریم چقدر از کلمه ی "منت" بیزار است. چشم باریک کرده نگاهمان کرد و سری تکان داد. خم شد ساکم را برداشت و غرغر زیر لبی اش آنقدر بلند بود که به گوش هر جفتمان برسد:
- باشه مادرجون. باشهههه.
ساک را کنار راهرو گذاشت و خودش را کنارم روی مبل پرتاب کرد. مادرجون هم کنارم نشست و با حض وافری چشم در صورتم گرداند. از نگاه‌هایش معذب می‌شدم. چرا که او پسر از دست رفته‌اش را در من می‌دید. هر چند من هیچ شباهت ظاهری با پدرم نداشتم .
با لبخندی گوشه لب و چشمانی چراغانی ، نگاه از صورتم نمیگرفت. و من نمی دانستم باید چه بگویم. از روزگاری که آنقدر حرف میزدم که مادرجون با شربتی کنارم می‌نشست و می‌گفت "دخترکم بیا اینو بخور گلوت خشک شد بسکه نطق کردی" خیلی وقت بود که می‌گذشت.
و روزگار آنچنان با من تا کرد که هربار کم حرف و کم حرف تر شدم.
مریم گلویش را صاف کرد و با لحن لوس همیشگی اش به حرف آمد:
- اهم اهم ببخشید مزاحم اوقات عاشقونتون میشم. خداییش مادرجون تا حالا اینطوری به اقاجون نگاه کرده بودی؟ البته فکر کنم یه سه باری اینطوری نگاش کردی.
می‌دانستم دوباره رگ مسخره‌بازی‌اش بالا زده و من عاشق کَل‌کَل های مثبت هجده‌ی این نوه و مادربزرگ بودم. مادرجون نگاهی سمتم انداخت و با نیمچه لبخندی گفت:
- از این نگاه ها که زیاد با هم رد و بدل میکردیم ورپریده . حالا بگو ببینم چرا فکر میکنی سه بار بوده فقط؟
- آخه حاصل زندگیتون سه تا بچه بیشتر نبوده.
- وا مادر چه ربطی داره به تعداد بچه ها؟
مریم چشمکی حواله‌ام کرد :
- والله مادرجون این نگاه‌های عاشقانه‌ای که به آلاء انداختی رو اگه به آقاجون انداخته باشی تهش صددرصد به مااااچ و بووووسه و تخت خواب کشیده میشد و از اونجایی که شما سه تا بچه داشتید. پس.
مادرجون با لبخندی نرم حرفش را برید:
- تو مواظب خودت باش که نخوای موقع عروسیت لباس عروس مخصوص شیردهی سفارش بدی، ورپریده.
- اِاِاِ مادر جون مگه از این لباسا هم داریم؟ غصه‌ام گرفته بود چطوری شیرش بدم.
دیگر نگه داشتن خنده‌هایم دست خودم نبود. مریم آتشپاره‌ای بود که به هیچ‌یک از اعضای‌خانواده‌ی ما نرفته‌بود. دخترک شیرین و مهربانم نه شبیه عمه‌ی بدعنق این روزهایم بود و نه شبیه عمو مصطفی ساکت همیشگی.
صدای زنگ موبایلش چنان برقی در چشمانش انداخت که بی‌هیچ کلام اضافه‌ای سمت گوشی‌اش پرواز و در کسری از ثانیه از جلوی دیدگانمان محو شد.
نگاهم سمت مادرجون برگشت که با عشق به مریمش نگاه میکرد و زیر لب قربان صدقه‌اش می‌رفت. با همان نگاه پر انرژی سمتم برگشت و دستانم را در دست گرفت و بلندم کرد:
- میدونستم میای. مگه میشه احساسم نگه پاره تنم؛ یادگار حسینم داره برمیگرده؟ اتاق بالا رو برات حاضر کردم حوریای من. بیا بریم بالا لباساتو عوض کن. یکم نگات کنم.
درمانده نگاهی سمتش انداختم.چرا نمیتوانستم جواب محبتی که در کلامش موج میزد را بدهم. چرا مثل مریم حاضر جواب و خوش سر زبان نبودم. چرا به هنگام ابراز محبت به دیگران زبان در دهانم نمیچرخید و هاج و واج می‌ماندم . بغلش کردم و به خود فشردمش:
- ممنون مادرجون. میدونی که هرچقدر بگم دوست دارم کم گفتم. میدونی که تو تنها دارایی منی. من جز تو.
نگذاشت حرفم تمام شود:
- نه .تو جز خدا هیچکسو نداری. بقیه کسایی که کنارتن در مقابل اون هیچن. همه رفتنی و فانی‌ان فقط اونه که میمونه. دل به اون بده نه آدمای رفتنی زندگیت؛ تا وقتِ رفتنشون که شد نشکنی دخترکم. پشتت خالی نشه. کمرت خم نشه.
اشکی که روی گونه‌ام روان بود را پاک کردم و بی‌هیچ حرف دیگری از پله‌ها بالا رفتم. حرفی برای گفتن نبود. هم او میدانست که پنج سال پیش، چه بر من گذشت و هم خدای بالا سرمان شاهد بود که دیگر جانی برای دوباره شکستن ندارم.
خانه‌ی مادرجون ، کلنگی و قدیمی بود از همان قدیمی‌هایی که اصالت دارد و در هر آجرش، هر دیوارش و هر گوشه اش، خاطره‌ای به جا مانده است.
هر غریبه‌ای که از درگاهش میگذشت شور زندگی را نثارش میکرد ولی برای اهالی خانه‌اش وفایی نداشت.
از در خانه که میگذشتی ، حیاطی باصفا داشت با تختی زیبا در گوشه ای که بعد از آقاجان ، مادرجانمان به تمیز کردن ماهانه‌اش اکتفا کرد.
تخت بزرگ گوشه‌ی حیاط، برای مادرجون یادآور مرگ عزیزترین کسش اما برای بقیه ، سنتی دیرینه را زنده میکرد.
عشق در کلام آقاجون آنقدر عمیق بود و چنان مهتابش را صدا میزد که از لحنش نور به بیرون می‌پاچید . تفاوت 15 ساله‌ای که تا وقتی بیان نمی شد هیچ کس متوجه‌اش نمیشد ،بسکه آقا جان پایه و همراه بود. آقا جان معلم مهتابش بود. همان روزهایی که کشف حجاب در زمان رضا شاه اتفاق افتاد. پدر مادرجون که از بازاری‌های متمول و متدین آن زمان بوده ، اجازه نداده بود مهتاب برای درس از خانه خارج شود و به جایش کاری را می کند که کمتر کسی در آن زمان حاضر به انجامش بوده.
مادرجون تک فرزند بود و مهر پدر و مادر آنقدر زیاد که وقتی علاقه‌ی او را به درس میبینند ، معلم سر خانه‌ای براش میگیرند و آقا جان از فرنگ برگشته‌ی خوش تیپمان میشود همانی که دل و دین تک دختر حاج الهی را از آن خود میکند.
حاج الهی که قسم راست یک بازار بوده. حاج الهی که مادرجان از دست بخیری اش داستان‌ها دارد. از دستان پینه‌بسته و پیشانی‌ِمهمورش، از شانه‌های پهن و بازوان ستبرش، از زیارت عاشورای شبانه و عهدهای صبحگاهش، از میدان‌داری‌های میان زورخانه و میانجیگری هایش.
نگاهم میخ عکس‌های روی دیوار است و ذهنم درگیر لبخندهای واقعی و شفاف عمو محسن و بابایم پشت شیشه‌ای که نه گرد و غبار امروز و دیروز ،که گرد گذشت سال های سال رویش جا خوش کرده.
این طبقه سه اتاق داشت و این اتاق متعلق به عمو محسن و پدرم بود. اتاقی باصفا که پنجره‌اش رو به حیاط باز می شد و سال‌ها بود مأمن تنهایی‌هایم، شاهد کابوس‌هایم و گواهی بر خون جاری شده از چشم‌هایم بود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • یاسمین

    0

    چقدر قشنگ بود واقعا رمان متفاوتیه شخصیت تیام خیلی عالیه البته علیرضا هم به نظر خیلی خوبه

    ۹ ماه پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    مرسی از نطرت عزیزم بله تیام واقعا متفاوته...

    ۹ ماه پیش
  • یاسمین

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • یاس

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • بی نام

    2

    خوب بود ارزش خوندن داره

    ۲ سال پیش
  • ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان

    ممنون از نظرت عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!