آلام به قلم ریحانه عابدی (یسنا)
پارت یک :
به سختی با بدنی که از سلول به سلولش درد بیرون میزد سمت سرویس اتاق رفتم. دیدن رنگ زرد صورتم. لب های کبود و شقیقه های سفید شده ام. دور از انتظار نبود. انگار سالها گرد پیری روی صورتم نشسته بود.
خودم را نگاه کردم. خودم را خوب نگاه کردم و از دیدن مردی که دیگر نمیشناختمش بارها در خودم شکستم. این من بودم که جای در آغوش گرفتن و بوسه باران کردنش دست رد به سینه اش زده بودم؟
این من بودم که آلاء تنهایم را تنها رها کرده بودم؟
این من بودم که بوسه اش را پس زده و همراهی اش نکرده بودم؟
این من بودم که چشم روی زخم های باز و وحشتناک صورت و بدنش بسته و زهر جراحات سال ها پیشم را در تنش ریخته بودم؟
سری پر تاسف برای خودم تکان دادم و بغض در گلویم پر رنگ تر شد.
به درک که داشتم از کبودی های تنش میمردم. به درک که غیرتم درد گرفته بود. به درک که رگ گردنم داشت می ترکید. به درک که تاب نگاه به لبان پاره شده اش را نداشتم. به درک که مردانگی ام با دیدن حال و روزش به باد رفته بود.
باید میمردم و بوسه بارانش میکردم. باید جان میدادم و در آغوشم می فشردمش. باید دق میکردم و چشم میبستم بر کبودی های صورتش.
ولی چکار کرده بودم؟ تنها رهایش کرده بودم.
بی هوا مشتی در آیینه کاشتم و تیام هزار تکه را به تماشا نشستم. باید متلاشی میشدم و حقم بود این درد، این عذاب و این بی خبری.
-------
فصل اول: غریبه ی آشنا
(آلاء)
با صدای مهماندار هواپیما که ورودمان به خاک کشور را خوشامد می گفت ، با نفس عمیقی چشم گشودم. نفسی که نشان از بی نفسیام از کابوسهای تکراری بود که روحم را به مسلخ میبرد و هر بار، مرا جان سختتر از قبل به ادامه وا میداشت و به من اثبات میکرد، هر چقدر هم خودم را غرق درس و کار کنم، نمیتوانم از یادآوری آنچه با درد و عذاب بر من گذشته ، فرار کنم.
راه گریزی نبود. چرا که این کابوسها هستند که هرگز اجازه فراموشی دردناکترین لحظاتی که از سر گذراندی را نمیدهند و با تلنگری تو را به دل خاطرات پرتاب میکنند. که انگار صحنهها جان میگیرند و همهچیز حتی واضحتر از بار اول جلوی چشمانت به رقص درمی آیند.
بویی آشنا؛ صدایی آشنا و در نهایت صحنهای آشنا آنچنان ذهنت را به تکاپو وامیدارد و خاطرات را از پستوی مغز بیرون میکشد که انگار نه انگار که 5 سال از آن حادثه تلخ و دردناک گذشتهاست.
منتظر بودم تا ساکم را تحویل بگیرم که صدایی بلند و سرخوش به گوشم رسید.صدایی که توجهم را جلب کرد. ناخداگاه نگاهم را برای پیدا کردن صاحبش بالا کشیدم. برای چند ثانیه خیرهاش ماندم . چقدر لبخندهایش آشنا بود. هرازگاهی حرفی میزد و بقیه اطرافیانش را به خنده میانداخت.
- وای عشقم ساکه خیلی سنگینه زحمتشو بکش.
- عشقتم شدم؟ تو چرا چایی نخورده پسرخاله میشی آخه؟
و با حرص ادامه داد:
- گلی خدایی تو این چی گذاشتی نکنه غلمان با خودت اوردی؟ از تو هیچی.
هنوز حرفش تموم نشده بود که دستهی ساک از دستش در رفت و ساکی که اندازهاش تا بالاتر از کمر من میرسید، به سمتم کج شد . وقتی به خود آمدم که پخش زمین شدهبودم.
با صدای نگران اویی که توجه کل فرودگاه را به خودش جلب کردهبود، نگاهم را بالا کشیدم:
- اِاِاِ چی شد خانم؟ ببخشید نمیدونم چی شد چپه شد رو شما. حالا حالتون خوبه؟
چشمانم را از آن همه حسی که از صدایش میگرفتم روی هم فشار دادم. چقدر صدا و چهرهاش برایم آشنا بود.صدایی که یک اتاق؛ یک خاطرهی تلخ؛ یک بغض نفسگیر و دو قطره اشک رنگی را برایم یادآوری میکرد و حتی قبل تر از آن را. صدایی که فراز و فرودش هیچگاه از ذهنم پاک نمیشد.
سرم را دودل بالا گرفته و نگاهش کردم ، اخمی روی پیشانیاش نشست و خیرگی نگاهش را از رویم بر نداشت. نمیدانم چند ثانیه غرق در چشمان هم بودیم که اون زودتر به خودش آمد.
لبخندی شیطان و بی خیال روی لبش نشاند و با نگاهی به دوستانش گفت:
- اهلا و سهلا. مرحبا. مرحبا. همون دیگه الروسریت رفت تو العِینِت ساک به این بزرگی رو ندیدی.
و بعد صدای بلند خندهی او و همراهانش.
ساک را تکیهگاه دستانم کرده و تلاش کردم از جا بلند شوم. با تمسخری که در لحنش جریان داشت به حرف آمد:
- مدد مدد …
دستش را به سمت بازویم دراز کرد که سریع خودم را عقب کشیدم و با نگاهی خالی از هر حسی نگاش کردم:
- ممنون نیازی به کمک ندارم.
ثانیهای با چشمانی تنگ شده نگاهم کرد و اینبار کمی جدیت هم لابهلای کلامش پیدا میشد:
- هرطور راحتید.
لحنش. صورتش. حرفهایش. اصلا همهی او برایم آشنایی بود که غریبه ماند.
وقتی از کنارشان رد میشدم صدایش به گوشم نشست.
- اوه اوه ضایع کردیم .
بقیه ی اطرافیانش که هیچ، اما خودش آنقدر مرا نشناخته بود که فکرش را هم نمیکرد که هم وطن و هم زبانش باشم. و صدای بقیهی همراهانش که هر کدام حرفی در جواب دوست سرخوششان میزدند.
اینکه دیگران حجابم را تمسخر میکردند، چیز عجیبی نبود اما چه اهمیتی داشت دیگران در مورد پوششت چه نظری دارند؟ مهم خودت هستی و اعتقاداتت.
مگر غیر از اینست که آن سوی دنیا انسان ها را به جرم اسلام و حجاب سر میبرند و آن سر دیگردنیا آنها را بخاطر مسلمان نبودن و بیحجابی ؟
فرقی نمیکند چه دین و مسلکی داشته باشی ؟ همیشه هستند کسانی که تو را از دید مذهب، اعتقاد, رنگ پوست و نژادت، قضاوت میکنند و به بیحرمت کردنت حکم میدهند.
(تیام)
چشمانش؛ خدایا این چشمها را کجا دیدهبودم؟ چقدر خاطرش نزدیک و در عین حال دور بود.
نمیدانم. یادم نیست!!! بخدا که سلولهای مغزم با هم دست به یکی کردهبودند که مرا در این بزرخ رها کنند. او برایم آشنا بود خیلی آشنا…
با دستی که روی بازویم لغزید و صدایی که روی ذهنم خط کشید ، به خود آمدم.
- عزیزم حواست نیست . داری میری سمت خونه خودت. البته من از خدامهها.
دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم ؛ تمام تنم از لمسش مورمور شدهبود .
با مسخرگی و چاشنی خنده جوابش را دادم:
- نه بابا!!!؟ بفرما شام دم در بده. من الان میخوام برم دوش بگیرم و لالا . بقران شما زنا عجب بنیهای دارید . من که مَردم توی این راه از پا افتادم. تو میخوای بیای خونم بهم خدمترسانی کنی؟
صدرا که بخاطر سرعت عمل این خانم در جاگیر شدن در ماشین، بالاجبار روی صندلی عقب نشسته بود ، با خندهای مهار نشدنی لب زد:
- به نکتهی کُلُفتی اشاره زدی.
با آن صدای تو مخی و فیکش دوباره به حرف آمد:
- تیامممممم. خیلی لوووسی. تو که نذاشتی حتی تو ترکیه هم بهت خدمترسانی کنم عزیزم. وگرنه من که از خدامه.
یک زن چقدر میتوانست بیحیا و دمدستی باشد . حتی در حضور صدرا هم مراعات نمیکرد. از صدای نفس زدن های صدرا که نشان از خندههای بیامانش بود، کجخندی روی لبانم نشست .
- خدمت رسانی رو خوب اومدی .
حرفش را زد و دوباره صدای پق خندهاش گوشم را پر کرد، حالا که صدرا هوس شوخی و خنده به سرش زده بود و بیمعطلی تیکه میانداخت باید حال او را هم میگرفتم.
درحالی که دستم را از زیر دست و بدنش که اصرار داشت به من بچسباند بیرون میکشیدم ، به حرف آمدم:
- نمیدونم شما زنا چی فکر میکنین با خودتون که تا بهتون میگن "جامهی نوت مبارک" با نیش باز میگین "پس کی میریم زیارت؟"
تک خندهای زده و ادامه دادم:
- بابا جان منو گذاشتی تورودربایستی یه تعارف زدم میرسونمت، چمیدونستم چترتو پهن میکنی؟ حالام غصه نخور صدرا میرسونتت.
به آنی نیش صدرا که از اول مسیر بدجور روی مخم بود، بسته شد:
- نه جون داداش .میدونی که من زنم منتظرمه .
لبخندی از استرسی که به جانش افتاده و ساکتش کرد بر لبانم نشست و چشمکی در آینه نثارش کردم.
- خوب عیب نداره اسنپ باکس میگیرم برات.
صدرا دوباره از خنده ریسه رفت. نگاهی به دختری که حتی اسمش را هم کامل نمیدانستم انداختم. از حرص قرمز شده بود ولی خودش را کنترل میکرد تا این لقمه چرب و نرم را از دست ندهد. ولی چیزی نمانده بود این پوسته ظاهریه ادب و تربیت را کنار بگذارد و خود واقعیاش را نشانمان دهد.
با خندهای مصنوعی که پشتش خرور خروار حرص تلمبار شدهبود به حرف آمد:
- عزیزم اسنپ باکس برای پستِ بسته و ایناست. فکر کنم اشتباه گفتی.
با لبخندی که از لبم جدا نمیشد جوابش را دادم:
- خوب میخوام پستت کنم برا مامان بابات دیگه.
به ثانیه نکشید مثل بمب ساعتی منفجر شد، همانطور که انتظارش را میکشیدم:
- خیلی بی شعوری. هرچی میگی؛ هیچی نمیگم؛ باز ادامه میدی؟ همینجا نگه دار پیاده میشم.
از خدا خواسته و بی تعارف نگه داشتم و با جدیتی که کمتر اطرافیان ازمن دیده بودند نگاهش کردم:
- با من مثل کسی که بهت پیشنهاد دوستی داده و حالا میخواد قالت بذاره رفتار نکن ؛ میدونی که من پیشنهادی بهت ندادم. و مطمئنم میدونی تو رابطه با کس دیگه ای هستم.
و با خنده اضافه کردم:
- دیدم تو فرودگاه رو زمین موندی گفتم برت دارم برسونم دست مامان بابات که از قضا اصلا یادم رفت تو ماشین نشستیو اونجا که باید میپیچیدم نپیچیدم.
صدای نفسای صدرا که نشان میداد در حال خندیدن هست ، انقدر حرصیاش کرد که به عقب برگشت و تشر زد:
- درررررد . مرتیکه روانی احمق.
با باز کردن در و کوباندنش حرصش را خالی و پوستهی ظاهریاش را دور انداخت. با نگاهی به صدرایی که سعی میکرد از بین دو صندلی رد شود، پرسیدم:
- این متخصص شده صدرا؟
خودش را روی صندلی جلو رها کرد و با پوزخندی گفت:
- نه بابا تو همون عمومی گیر کرده. رفته دورهی پوست و مو دیده ، ادعاش میشه متخصص پوست و موئه.حالا اینکه چطوری از اکیپ ما سر دراورده رو نمیدونم.
به واسطهی همان چند ترمی که در دانشگاه با هم بودیم میشناختمش و در این سفر که با گروهی از همکاران برای سمینار پزشکی به ترکیه میرفتیم؛ دیدمش و دیگر نگذاشت که نبینمش.
به لطف تماسهای مکرر و بیدلیل گیسو ، متوجه ارتباطم با کس دیگری هم شده بود و باز هم دستبردار نبود. نخش شد طناب و تا اینجا با ما همراه شد.
کافی بود گیسوی بدبین و شکاک بفهمد زنی سوار این ماشین شده. اصلا بو میکشید لاکردار و اعصاب و روانم را بهم میریخت. بوی گند عطر این زنک هم فضایماشین را چنان گرفتهبود که خودم هم سردرد شدهبودم.
نگاهی به صدرا انداخته و با خنده گفتم:
- صدرا نظرت چیه بریم فلافلی؛ یه فلافل چرک بگیرم تو ماشین بزنی بر بدن و بادهای نخودارو ول بدی تو ماشین بوی عطر این دختره بپره؟
صورتش جمع شد و نگاهی چپ چپ حوالهام کرد:
- خاک تو سرت تیام یعنی من اینقدر بیشخصیتم؟
با خنده روی پایش کوبیدم:
- بخدا الان فقط به یه آدم بیشخصیت نیاز دارم که بوی گنده عطر این دختره رو بپرونه.
و زیر لب زمزمه کردم:
- حال و حوصلهی چرت و پرتای گیسو رو ندارم.
صدرا زیاد در جریان روابط خصوصی من نبود اما در این سفر به لطف تماس های تمام نشدنی گیسو و لحن سرد و بی تفاوت من ، حدس هایی زده بود. و من از اینکه کسی از روابط خصوصیام سر در بیاورد بیزار بودم اما گیسو برایم آبرو نگذاشته بود و بدترین بخش ماجرا این بود که من از دستش خسته شده بودم.
من دیگر تحمل این حجم از بددلی، بددهنی و حسادت را نداشتم. من برای رهایی از غرقاب زندگیام به اویی که خودش را به زور و با همکاری آیه به من انداخت، رو آورده بودم و او داشت این غرقاب پاک را به مردابی چرکین تبدیل میکرد.
- چرا این دختر رو انتخاب کردی تیام؟ دختر واسه تو کم بود؟
اخم هایم از این سوالات که از نظر من به شدت خصوصی بود ،در هم رفت و هر چه حرص داشتم در صدایم ریختم:
- من انتخابش نکردم. اون منو انتخاب کرد که دم به دم گه بزنه تو اعصابم.
فکر میکردم جواب دادنم با این لحن و عصبانیت ، از ادامه دادن منصرفش کند . اما صدرا قصد کرده بود حسابی با حرفهایش نقره داغم کند:
- خوب ادامه نده هنوزکه حتی خواستگاری هم نرفتی. با این وسواسی هم که تو داری بعید میدونم دستتم بهش خورده باشه. چرا ادامه میدی؟ دو صباح گفتی و خندید؛ ولش کن بره.
نفسم اینبار از غافلگیری در سینه ام گره خورد. هر چه تلاش میکردم این وسواس لعنتی را از دید بقیه پنهان کنم شدنی نبود. مسافرت رفتن من با بقیه عذاب عظیمی بود و نتیجهاش پی بردن اطرافیان به آن چیزی بود که از روزهای نحس زندگیام برای همه ی عمر به سوغات آورده بودم.
اینبار نگاه و کلامم آنقد جدی بود که زبان به کام بگیرد و تا آخر مسیر صحبتی را پیش نکشاند:
- وسواس هم نداشتم اونقدر مردونگی داشتم که به دختری که هیچ نسبتی باهام نداره ، دست نزنم. در ضمن مشکل اینجاست که این دوستِخواهر یکی از صمیمیترین دوستامه. دک کردنش به خاطر همکاری بچگانه ای که باهم دارن، سخت شده برام.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان
خوشحالم دوست راشتید
۱ سال پیش
ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتید
۱ سال پیشیاسمین
0عالی
۱ سال پیشالهام
1عالی
۱ سال پیش
ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتید
۱ سال پیشمریم
0خوب بود
۲ سال پیش
ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتی
۲ سال پیشBjnj
0Good
۲ سال پیش
ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم. خوشحالم دوست داشتی
۲ سال پیشرزا
0قلم بسیار زیبا ودلنشینی داری یسنا جان ولی کاش تعداد پارتهای سکه ای را بیشتر کنید حتی ۴ تا سکه هم بخواد خوبه ولی تعداد پارتها بیشتر بشه قلمت ماندگار عزیزن
۲ سال پیش
ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان
سلام عزیزم باید بین ویپ و سکه ای تفاوت باشه. برای همین روال پارت ها به این صورت هست. مرسی از نظرت خوشحالم دوست داشتنی
۲ سال پیششهرزاد
0تا اینجاش جالب بود
۲ سال پیشیاسمن
0عالین فق کاش تعدادش زیادشه
۲ سال پیشرها
0خوب
۲ سال پیشبی نام
0خوب بود
۲ سال پیشالهه
0عالی
۲ سال پیش
ریحانه عابدی (یسنا) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

یاسمین
1عالییی