آلام به قلم ریحانه عابدی (یسنا)
پارت سوم :
نه گرد و غبار امروز و دیروز ،که گرد گذشت سال های سال رویش جا خوش کرده.
این طبقه سه اتاق داشت و این اتاق متعلق به عمو محسن و پدرم بود. اتاقی باصفا که پنجرهاش رو به حیاط باز می شد و سالها بود مأمن تنهاییهایم، شاهد کابوسهایم و گواهی بر خون جاری شده از چشمهایم بود.
***
دوش مختصری گرفته و لباس هایی که یک سال در کمد خاک خورده بودند ، تن زدم. موهایم را دورم رها کردم و همین که از حمام خارج شدم، در اتاق به شدت باز شد و مریم سرخوش و خندان پا به اتاق گذاشت.
چشم ریز کرده نگاهی به سر تا پایم انداخت و با لودگی نمایشی به حرف آمد:
- آخ بخورمت جیگر. بی شرف چطوریاس که تو هرچی بیشتر لاغر میشی جای اینکه زردمبو بشی همچین بیشتر رو میای؟ از یه سال پیش حداقل 5 کیلو رو کم کردیا ولی از اونایی که نباید، کم نشده. یعنی از پشت دلو میبری از جلو دلبرو.
باز هم با حرفهایش لبخند فراری را روی لبانم به اسارت کشید.
- بخدا دلم برای این چرت و پرتای بی سروتهات یه ذره شده بود.
با صدای سلام و احوال پرسی آشنایی سرجا خشکم زد. توقع نداشتم اینقدر زود با عمه رو به رو شوم. نگاهی به مریم که لبخند از روی لبانش جمع شده بود، کردم و بغضی بزرگ گلویم را فشرد و به آنی چشمانم به اشک نشست. خدا هر چه را از من گرفت به جایش چشمهی چشمانم را آنقدر پرآب کرد تا آنچه در من لبریز میشد را قطره قطره ببارد ، شاید از غمباد نمیرم! شاید از غصه دق نکنم! و حالا باید با کسی رو به رو میشدم که بعد از محراب کم با حرفها و رفتارهایش مرا نچزانده بود.
باید خدا را بابت این نعمت شکر میکردم. در آن کمپ کم نبودند دخترانی که آسمان همیشه بارانی چشمانشان هرگز نمیبارید و کویر دلشان در انتظار قطرهای روز به روز بیشتر ترک برمیداشت. آنقدر در زمان اسارتشان اشک ریخته بودند و التماس کردهبودند و راه به جایی نبردهبودند که خودشان را محکوم کردهبودند به سنگ بودن. .
دیگر هیچ ترحمی را برنمیتابیدند بسکه حقارت کشیده بودند. دیگر زبانشان به حرفی نمیچرخید بسکه کلمات در انتقال عذاب و دردشان الکن بود و دست و پا بسته.
با لبخندی تلخ کنج لب و چشمانی تار از اشک نگاهم میخ دری بود که میدانستم به زودی باز خواهد شد و کسی را خواهم دید که سال ها بعد از مادرم برایم مادری کرد و به یکباره هر چه نسبت تنی و ناتنی بود را کنار گذاشت و همه جا سکه یک پولم کرد.
به خود که آمدم در آغوشش فشرده میشدم. و حرف هایش نوش نمیشد و بر جانم نمی نشست.
- عزیزم دخترم . بوی محرابمو میدی عروس قشنگم. آخ محرابم عزیز مادر. هنوز سیر ندید بود عروسشو. مگه چند وقت بود از ازدواجشون میگذشت؟
کجخندم به پوزخندی صدادار منتهی شد. او میدانست محراب هیچ وقت مرا نخواسته بود و او با اصرارهای بی جایش ما را سر سفرهی عقد نشاند و آنقدر محراب را دلزده کرد که هنوز مهر ازدواجمان خشک نشده بود ، برای یک دله شدن با خودش برود و دیگر هرگز بر نگردد.
مریم تشر زد:
- مامان خواهش میکنم.
عمه زیر چشمی نگاهی به مریم انداخت و لبخندی اجباری به لب نشاند. گونه اش را بوسیدم و نگاه در چشمانش دوختم:
- پاقدمم برات خوب نبود عمه.
با غصه نگام کرد :
- با این حرفات جیگرمو اتیش نزن. میدونی که منظورم این نبود. بیشتر از مریم نخوامت کمتر از اون نمیخوامت.
حرفهایش شعار بود و میدانستم تا چند روز دیگر روی واقعیاش را برایم رو خواهد کرد. مگر در این یکسال تغییر کرده باشد که بعید میدانم.
- بیا بریم پایین عزیزم دل مصطفی برات یذره شده؛ بیا که منتظرته.
- پس اجازه بدید لباسمو عوض کنم میرسم خدمتشون.
نگاهی به لباسم که سرهمی آستین حلقه ای بود انداخت .
- قربونت بشم لباست که مشکلی نداره.بعدم مصطفی محرمته مثلا پدرشوهرته ها.
عمو مصطفی تا آخر عمر محرمم می ماند و منم آدمی نبودم که جلوی محارمم حجاب بگیرم اما فعلهای عمه که همشان زمان حال بود ، حالم را خراب میکرد. با زبان بیزبانی مرا همچنان عروس خودش میدانست و هنوز هم دست از افکار مالیخولیاییاش برنداشته بود.
- عمه جون احتمالا علیرضا هم میاد. لباسمو عوض میکنم میام.
- باشه فدات شم. پایین منتظرتم.
عمه رفت و نگاهم در چشمان ناراحت مریم گره خورد .کلامش رنگ و بوی دلخوری داشت:
- آلاء جانم میدونی که مامانم منظوری نداره. هنوز باورش نشده محراب رفته . هنوز فکر میکنه تو عروسشی. توروخدا خودتو ناراحت نکن.
سمت کمد لباسهایم رفتم و با برداشتن پانچ بلند مشکی رنگی جواب مریم را دادم:
- کار من از ناراحتی گذشته. من یه سیبل خوشدستم برای به هدف زدن.
- نگو اینطوری توروخدا. مامانم حالش اصلا خوب نیست. بعضی وقتا فکر میکنم یادش میره محراب مرده. هنوز تو رو عروسش میدونه. توروخدا ازش به دل نگیری آلاء. من هیچوقت اون هفته آخر؛ قبل از رفتنتو یادم نمیره. آلاء دوباره به سرت نزنه ولمون کنی بریا!
شال مشکی رنگ را هم روی سرم انداختم و با گیرهای زیر گلو کیپش کردم:
- خودت خوب میدونی تصمیم من برای رفتن قبل از اون اتفاق بود. من باید میرفتم . ربطی به اون اتفاقات نداره.
بی کلامی دیگر سمت در رفتم. روزهای بدی را از سر گذرانده بودم و حضور دوبارهام در این جمع ، تمام دل آشوبههایم را یادم میانداخت. وقتی تصمیم گرفتم به لبنان بروم اولین مخالفم عمه بود. میدانستم دردش چیست و برای رفتن پافشاری کردم. زخم زبانها ، بدقلقیها و تهمتهایش را به گوشجان شنیدم و چشم روی همهشان بستم.
او در شکستن دل من "ید طولا"یی داشت و من در صبوری و پشت گوش انداختن، سخت جان بودم.
به پذیرایی که رسیدم عمومصطفی را نشسته روی مبل و در حال دیدن اخبار دیدم. از آخرین باری که دیده بودمش، شکستهتر شده بود و گواهش آن تارهای سفید شده و چین های گوشهی چشمانش بود.
با صدای سلامم به سمتم برگشت و با دیدنم لبخندی کمرنگ روی لبانش نشست.
- سلام خوبی دخترم ؟ خوش اومدی باباجان.
- ممنون
دستان باز شدهاش را معطل نگذاشتم و او هم با کمترین تماس در آغوشم گرفت و بوسهای روی سرم گذاشت. "بابا جان" گفتنش به دلم نشست . چشمانم که به نگاهش افتاد لبخندی نرم روی لبانش جا خوش کرده بود.
بی هیچ کلامی رو گرفته و سمت آشپزخانه رفتم.
همین قدر سرد،همین قدر دور، همین قدر بی احساس، من همین بودم ! آلاءِ سرد و بی تفاوتی که سالها از آن نشاط و سرزندگیاش گذشتهبود.
به درگاه آشپزخانه تکیه دادم و نگاهم رفت پی مادرجونم. تنها کسی که میتوانست کمی مرا از این بیتفاوتی نجات دهد و به خاطرش حاضر بودم هر کاری بکنم. نگاهم کرد و صندلی را عقب کشید:
- بیا عزیزم . بشین خستهی راهی. این گل گلکم کجا مونده؟
عمه نگاهی به مادرجون کرد و با اخم کمرنگی جوابش را داد:
- احتمالا داره به علیرضا زنگ میزنه.
مادرجون خندید و سری تکان داد:
- این بی شرفم فقط دنبال فرصته .
اخم عمه پر رنگتر شد و لحنش کوبندهتر:
- دیگه دارن شورشو در میارن.
- چیکارشون داری مادر بذار به نامزدبازیشون برسن. این دوران دیگه برنمیگرده.
- من موافق این ازدواج نیستم. علی10سال بزرگتر از مریمه. مریم شیطون و سر به هوا کجا. علیرضای جدی و اخمو کجا.
- الان وقت این حرفا نیست. همین موقع که اومده بود خواستگاری باید جواب منفی میدادی.
عمه عصبی جواب داد:
- شما اجازه دادی مادرجون؟ چقدر اصرار کردی به این وصلت.
مادرجون نفس عمیقی کشیدو به حرف آمد:
- از اصرارم پشیمون نیستم.والا از وقتی مریم با علیرضا نامزد کرده یه لحظه لبخند از روی لبش کنار نرفته. الکی سنگ ننداز جلوی پای این دو تا جوون.
با صدای تلفن حرفش نصفه ماند و از آشپزخانه خارج شد. نگاهم میخ میز بود و ذهنم درگیر و دار نارضایتی عمه از نامزدی مریم و علیرضا، که به نظرم برای هم بهترین بودند.
دستانی که دستانم را گرفت و صدایی که به گوشم نشست مرا به خود آورد و همزمان چندین حس مختلف سرریزِ دلم شد.
چشمم میخ انگشتی که دیگر حلقهای در آن نبود و دلم آشوب از حرفهایی که میدانستم ، وقت شنیدنش رسیده.
- انگشترت داشتی میرفتی دستت بود نه؟
لب گزیدم و میدانستم چقدر آن انگشتر برایش عزیز بود. انگشتری که بعد از محراب به خاطر چشمهای هرزه و ناپاکی که حرمتم را نشانه رفته بود از دستم درنیاورده بودم. از حق نگذریم دوستش هم داشتم. حلقهی تک نگین و قدیمی که روزها برای بخشیدنش به کسی که نیازمندش بود با خودم جنگیدم. آن حلقه در دستانم سنگینی میکرد وقتی کسی برای شیرخشک بچهاش نیازمندِ پولش بود.
من با نگاه کردن به آن حلقه بوسهای که بعد از عقد، پدرم روی پیشانیام زد ،را به یاد میآوردم. من با نگاه به آن حلقه آغوش برادرانهی کسری را به یاد می آوردم و اشکی که از چشمانش چکید ،شاید به واسطهی رازی که سالها پیش برایش برملا شده بود . صدایش هنوز هم در گوشم میپیچید "آبجی خوشبخت شو. اون سهمت نبود. " آن حلقه برایم عزیز بود اما گاهی باید از عزیزان گذشت.
تمام حسابهای بانکیام خالی شده بود. و من مردد بودم در بخشیدن یا نبخشیدن آن انگشتری. و صدای آن بچه از زور گرسنگی یا دردی که در تخصص من نبود، قطع نمیشد.

لطفا صبر کنید...

یاسمین
0چه نگارش زیبایی داره جذاب بود واقعا