پارت نوزده :

یهو ستاره با صدای بلند گفت:
_بروبابا توام!
و خیلی تمسخرآمیز نیشخند زد که نشون میداد از ته دلش به همچین موجوداتی باور نداره. حالا نه اینکه خود منم از اول داشتم ولی حالا با اون اوضاع امکان تایید نکردن این موضوع وجود داشت؟!
پیام بازم حرفی نزد ولی معلوم بود فقط یه دلیل دیگه میخواد تا عقده های چندین ساله اش و سر ستاره خالی کنه برای همینم من دخالت کردم و گفتم:
_پیام راست میگه!
Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فامی

    1

    واقعا از ترکیب امیر و پیام خوشم میاد بامزن مکمل همن😭✨

    ۹ ماه پیش
  • Niloofar

    4

    دوس دارم طاهر و زنش با اینا صمیمی شن همه با هم بیفتن دنبال جنا اینجوری هیجانش بیشتره هرچقدر آدمای بیشتری بدبخت شن بیشتر حال میده😂😂

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بدبختی دوست داری🤣🤣

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    0

    چرا پارت کمه ۴،۵روزیه بارشده🥺

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عزیزم به زودی برمیگرده به روال عادی🥹🥰😘

    ۳ سال پیش
  • نیلارز

    1

    عاشق رمانت شدم😍🥰 عاشق خودتم که هستم😘، با ذوق پارت هارو تند تند خوندم😂 با اینکه هنوز خیلی جلو نرفته ولی عالیه🤩🤩 بی صبرانه منتظر پارت بعدیم🤗🤗

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عزیزم 😍😍😍چه خوب که خوشت اومد🥰🥰 سرعتت بالاست، عالیه😝😝😝 پارت بعدم ایشالا فردا. یکم روزای پارت گذاری به خاطر مشغله جا به جا شده ولی به زودی میوفته رو روال🥰♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️