پارت چهل :

خسته و کوفته ساعت ۱۲ شب برگشتیم خونه .مهربان خوابش برده بود. بقلش کردم.برام سنگین بود کمرم تیر کشید اما توجهی نکردم. همونطور که وزن سنگین مهربان رو توی بغلم تحمل میکردم کفش هام رو از پام در آوردم، مستقیم رفتم توی اتاق و خوابوندمش مهیا هم گیج و خسته وارد شد از رفتارهای مبینا خیلی عصبی بودم. همانطور که لباس‌های مهربان رو تعویض می کردم زیر لب غر غر هام شروع شد:

- دختره روانی بی‌شعور

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️