صفر درجه به قلم سیده نرجس کشاورزی
پارت چهل :
خسته و کوفته ساعت ۱۲ شب برگشتیم خونه .مهربان خوابش برده بود. بقلش کردم.برام سنگین بود کمرم تیر کشید اما توجهی نکردم. همونطور که وزن سنگین مهربان رو توی بغلم تحمل میکردم کفش هام رو از پام در آوردم، مستقیم رفتم توی اتاق و خوابوندمش مهیا هم گیج و خسته وارد شد از رفتارهای مبینا خیلی عصبی بودم. همانطور که لباسهای مهربان رو تعویض می کردم زیر لب غر غر هام شروع شد:
- دختره روانی بیشعور
لطفا صبر کنید...
