پارت سی و نهم :

شب بود. خوابیده بودم مهربان هم غرق در رویاهای شیرینش توی بغلم خواب بود. مهیا هم سرش توی گوشی و داشت با فربد چت می کرد لبخند عمیقی روی لبهاش بود. خدایا شکرت انشاءالله که خواهرم خوشبخت بشه. دستم رو زیر سرم زدم .پتو از روی مهربان کنار رفته بود .پتو رو روش کشیدم. هرچه بیشتر بزرگتر می‌شد شباهت ظاهری اش به هیراد هم بیشتر می شد. موهای که توی صورتش ریخته شده بود رو کنار زدم و گونش رو بوسیدم هیچ عکس ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️