صفر درجه به قلم سیده نرجس کشاورزی
پارت سی و نهم :
شب بود. خوابیده بودم مهربان هم غرق در رویاهای شیرینش توی بغلم خواب بود. مهیا هم سرش توی گوشی و داشت با فربد چت می کرد لبخند عمیقی روی لبهاش بود. خدایا شکرت انشاءالله که خواهرم خوشبخت بشه. دستم رو زیر سرم زدم .پتو از روی مهربان کنار رفته بود .پتو رو روش کشیدم. هرچه بیشتر بزرگتر میشد شباهت ظاهری اش به هیراد هم بیشتر می شد. موهای که توی صورتش ریخته شده بود رو کنار زدم و گونش رو بوسیدم هیچ عکس ا
لطفا صبر کنید...
