پارت صد و چهل و نهم :

با چشم‌های گرد شده و برگشتم سمتش و با دیدن هیبتش ناخودآگاه یه قدم به عقب برداشتم.
سریع قدمی جلو گذاشت و دست‌هاش رو به حالت تسلیم بالا گرفت:
- نترس… نیومدم اذیتت کنم یا چیزی فقط اومدم باهات حرف بزنم.
گیج و وحشت زده گفتم:
- من… من حرفی با تو ندارم.
تا خواستم برم داخل دیدم در ماشین باز شد و دنیا پیاده شد!
با دیدن کبودی صورتش و چشم‌های گریونش ‌‌با تعجب و حیرت به یوسف نگا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فهیم

    0

    رمان فوق العاده و قلم عالی

    ۲ سال پیش
  • هانا

    0

    از یوسف بدم اه *** نشه بره با بوسف نوییندههه بگو من تنها کسی نیستم ک از بوسف متنفره

    ۲ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    والا یه سریا دوستش دارن یه سریا نمیخوان سر به تنش باشه🥲😅

    ۲ سال پیش
  • کژال

    0

    رمان های نویسنده عزیزم خانم آستاتیرا عالیه

    ۳ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    لطف داری گلم💖

    ۳ سال پیش
  • مبینا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!