فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت صد و چهل و هشتم :
صدای دست و سوت و جیغ بچهها اجازه نمیداد که موقعیت رو درک کنم.
چند لحظه گیج و هنگ کرده به قیافه هیجان زده و خوشحال بچهها نگاه میکردم که یهو یه نفر از پشت سرم خوند:
- تولدت مبارک!
مات و مبهوت با احوالی منقلب شده برگشتم و فرزاد رو پشت سرم دیدم!
یه باکس بزرگ رز با یه دستش گرفته بود و با دست دیگهش یه کیک سفید و صورتی همرنگ گلها.
یعنی همه اینا از قبل برنامه ریزی شده بود
لطفا صبر کنید...

الهام
0خیلی قشنگ بود ولی آخرش دلگیر هعی