پارت صد و چهل و هشتم :

صدای دست و سوت و جیغ بچه‌ها اجازه نمی‌داد که موقعیت رو درک کنم.
چند لحظه گیج و هنگ کرده به قیافه هیجان زده و خوشحال بچه‌ها نگاه ‌می‌کردم که یهو یه نفر از پشت سرم خوند:
- تولدت مبارک!
مات و مبهوت با احوالی منقلب شده برگشتم و فرزاد رو پشت سرم دیدم!
یه باکس بزرگ رز با یه دستش گرفته بود و با دست دیگه‌ش یه کیک سفید و صورتی همرنگ گل‌ها.
یعنی همه اینا از قبل برنامه ریزی شده بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الهام

    0

    خیلی قشنگ بود ولی آخرش دلگیر هعی

    ۳ سال پیش
  • N.M

    0

    ++

    ۳ سال پیش
  • مبینا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️