پارت صد و چهل و هفتم :

در رو که باز کردم ربابه از آشپزخونه با عجله بیرون اومد و سریع نگاه مضطربی به سر تا پام انداخت و زیر لب سلام داد!
حین در آوردن کفش‌هام نگاهی بهش انداختم و گفتم:
- چه بوی خوبی میاد.
- ماکارونی درست می‌کنم!
- نه بوی غذا نیست، عطر جدید خریدی؟
نمی‌دونم درست حس کردم یا نه ولی لحن حرف زدنش پر از ترس و تردید شد.
- نه من کی وقت کردم برم خرید؟
- مهمون داشتی؟
یکباره چشم‌هاØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • N.M

    0

    ++

    ۳ سال پیش
  • مبینا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️