فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت صد و چهل و هفتم :
در رو که باز کردم ربابه از آشپزخونه با عجله بیرون اومد و سریع نگاه مضطربی به سر تا پام انداخت و زیر لب سلام داد!
حین در آوردن کفشهام نگاهی بهش انداختم و گفتم:
- چه بوی خوبی میاد.
- ماکارونی درست میکنم!
- نه بوی غذا نیست، عطر جدید خریدی؟
نمیدونم درست حس کردم یا نه ولی لحن حرف زدنش پر از ترس و تردید شد.
- نه من کی وقت کردم برم خرید؟
- مهمون داشتی؟
یکباره چشمهاØ
لطفا صبر کنید...

N.M
0++