پارت پنجاه و هشتم :

***
از استرس تمام ناخن‌هایم را جویده بودم، صدرا نگاهی بهم انداخت و گفت:
- استرس داری؟
- آره خیلی
- مثل بار اولی که رفتیم دیدن مامانم
- وای اونروز که خیلی استرس داشتم...همش فکر می‌کردم اگه من رو نخواد چی؟ که البته حقم داشت نخواد...من یه زنی بودم که طلاق گرفته بود و تو یه پسر با آینده درخشان
- ولی دیدی که برعکس چقدر دوستت داشت و اصلاً هم اون چیزایی که گفتی واسش مهم نبود
<

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • H. J

    0

    خوب کاری کرد باید زودتر میگفت ممنون بابت رمان خیلی خوبه❤ مگه خونه نبود عمو اینا هم اونجا بودن پس یهویی کجا رفتن چطوری اومدن پیش مامان صدرا😐 لطفا این قسمت رو درست کنین

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    عالی بود چه فکرای بدی اول داستان راجبشون کردیم😂😂😂👌👏⚘

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    1

    پس خانواره نغمه چی شدن رفتن اصفهان یا هنوز تهران هستن

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    2

    نغنه سانسش بامادرشوهرخوب

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    3

    عه پس خانواده نغمه کجا رفتن یهو ?؟ به به چه مادرشوهری🙃

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️