من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و هشتم :
***
از استرس تمام ناخنهایم را جویده بودم، صدرا نگاهی بهم انداخت و گفت:
- استرس داری؟
- آره خیلی
- مثل بار اولی که رفتیم دیدن مامانم
- وای اونروز که خیلی استرس داشتم...همش فکر میکردم اگه من رو نخواد چی؟ که البته حقم داشت نخواد...من یه زنی بودم که طلاق گرفته بود و تو یه پسر با آینده درخشان
- ولی دیدی که برعکس چقدر دوستت داشت و اصلاً هم اون چیزایی که گفتی واسش مهم نبود
<
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

H. J
0خوب کاری کرد باید زودتر میگفت ممنون بابت رمان خیلی خوبه❤ مگه خونه نبود عمو اینا هم اونجا بودن پس یهویی کجا رفتن چطوری اومدن پیش مامان صدرا😐 لطفا این قسمت رو درست کنین