پارت صد و چهل و پنجم :

نفسم رو حبس کردم و بحث چند لحظه پیش به کل از یادم رفت.
حالا استرس گرفته بودم که چیزایی که فرزاد ازم می‌خواد رو مو به مو اجرا کنم و دست و پا چلفتی بازی جلوش در نیارم.
وقتی که توضیحاتش به اتمام رسید خودش رو کنار کشید و گفت روی خطوطی که کشیده برم و هرجا مشکل داشتم بهش بگم بعد هم سرش رو توی گوشی کرد و کاملا بی‌اعتنا به من مشغول کار خودش شد!
هر خطی که روی لاتکس مینداختم برابر بود با کلÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    چرا امروز هیچ پارتی و ارسال نکردید.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️