فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت صد و چهل و پنجم :
نفسم رو حبس کردم و بحث چند لحظه پیش به کل از یادم رفت.
حالا استرس گرفته بودم که چیزایی که فرزاد ازم میخواد رو مو به مو اجرا کنم و دست و پا چلفتی بازی جلوش در نیارم.
وقتی که توضیحاتش به اتمام رسید خودش رو کنار کشید و گفت روی خطوطی که کشیده برم و هرجا مشکل داشتم بهش بگم بعد هم سرش رو توی گوشی کرد و کاملا بیاعتنا به من مشغول کار خودش شد!
هر خطی که روی لاتکس مینداختم برابر بود با کلÛ
لطفا صبر کنید...

سارا
0چرا امروز هیچ پارتی و ارسال نکردید.