پارت صد و چهل و چهارم :

بدون اینکه جوابش رو بده یا حتی نگاهش کنه خطاب به من گفت:
- وسایلی که گرفتی رو بیار ببینم.
رفتم پاکت خرید رو برداشتم و بی‌حرف به دستش دادم.
احساس تعذب و ناراحتی داشتم، رفتار خشک و سرد فرزاد هم بیشتر به این حس دامن میزد.
کاش یکم گرم‌تر برخورد می‌کرد تا لااقل جلوی این دخترا راحت‌تر باشم.
نگاهی داخل پاکت انداخت و زیر لب گفت:
- رفتی مغازه رو جارو کردی؟
با دقت یکی یکی خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️