پارت صد و چهل و یک :

- سند چی؟
نیم نگاهی به جمع انداخت و آروم تر گفت:
- همون… همون سندهایی که به آقام داده بود دیگه، همونا که به خاطرت داده بود تا… .
تو دلم جمله‌شو کامل کردم، تا در ازای اون‌ها من رو به سرپرستی بگیره.
با عوض شدن حالم حرف توی دهنش ماسید و دلواپس بهم زل زد.
نفسم رو با حرص و ناراحتی از سینه بیرون فرستادم و با تاخیر از ربابه که نگران نگاهم می‌کرد چشم گرفتم.
هرگز، هرگز این حس ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️