فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت صد و چهل و یک :
- سند چی؟
نیم نگاهی به جمع انداخت و آروم تر گفت:
- همون… همون سندهایی که به آقام داده بود دیگه، همونا که به خاطرت داده بود تا… .
تو دلم جملهشو کامل کردم، تا در ازای اونها من رو به سرپرستی بگیره.
با عوض شدن حالم حرف توی دهنش ماسید و دلواپس بهم زل زد.
نفسم رو با حرص و ناراحتی از سینه بیرون فرستادم و با تاخیر از ربابه که نگران نگاهم میکرد چشم گرفتم.
هرگز، هرگز این حس ب
لطفا صبر کنید...

دلارام
0عالی