پارت صد و چهل :

***
چند دقیقه‌ای می‌شد که بهوش اومده بودم و کسی توی اتاق نبود.
از وقتی بهوش اومده بودم داشتم فکر می‌کردم.
نشخوار فکری که تمومی نداشت.
سرتیتر تمام این افکار هم مرگ بلبل خانم بود، چقدر حرص می‌خورد وقتی به جای مامان بهش بلبل خانم می‌گفتم.
انتظار داشت بهش بگم مامان!
وقتی به مامان عفی محبت می‌کردم نارضایتی و دلخوری رو به وضوح توی نگاهش می‌دیدم.
نگاهش سراسر غبطه، ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️