فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت صد و چهل :
***
چند دقیقهای میشد که بهوش اومده بودم و کسی توی اتاق نبود.
از وقتی بهوش اومده بودم داشتم فکر میکردم.
نشخوار فکری که تمومی نداشت.
سرتیتر تمام این افکار هم مرگ بلبل خانم بود، چقدر حرص میخورد وقتی به جای مامان بهش بلبل خانم میگفتم.
انتظار داشت بهش بگم مامان!
وقتی به مامان عفی محبت میکردم نارضایتی و دلخوری رو به وضوح توی نگاهش میدیدم.
نگاهش سراسر غبطه، ن
لطفا صبر کنید...
