پارت صد و سی و هشتم :

فرزاد سریع ماشینش رو از پارک خارج کرد و جلوم ترمز کرد.
در رو از داخل برام باز کرد و نشستم.
یهو با هول گفتم:
- وای وای.
- چی شد؟
- امون ندادی که از یوسف بپرسم کدوم بیمارستان رفتن.
با مکث ازم نگاه گرفت و با لحنی تلخ ولی آروم جواب داد:
- به یکی زنگ بزن ازش بپرس.
بیچاره وار سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.
- به کی زنگ بزنم آخه؟
گوشیم رو روشن کردم و میون لیست مخاطب‌Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️