فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت صد و سی و هشتم :
فرزاد سریع ماشینش رو از پارک خارج کرد و جلوم ترمز کرد.
در رو از داخل برام باز کرد و نشستم.
یهو با هول گفتم:
- وای وای.
- چی شد؟
- امون ندادی که از یوسف بپرسم کدوم بیمارستان رفتن.
با مکث ازم نگاه گرفت و با لحنی تلخ ولی آروم جواب داد:
- به یکی زنگ بزن ازش بپرس.
بیچاره وار سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.
- به کی زنگ بزنم آخه؟
گوشیم رو روشن کردم و میون لیست مخاطبÙ
لطفا صبر کنید...
