فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت صد و سی و هفتم :
فرزاد برگشت سمتم و با دقت به دهنم زل زد که گیج و ناباور ادامه دادم:
- فکر کنم سکته کرده!
نگران نگاهم کرد و گفت:
- سکته کرده؟ کدوم بیمارستان؟ میخوای بری؟
گیج و حیرون بهش زل زدم و نالیدم:
- نمیدونم باید برم؟ آره دیگه فکر کنم باید برم!
- سرمه وایسادی چیو توضیح میدی؟ برو بپوش بریم.
فرزاد یهو برگشت و با حالتی تهاجمی چنان یقه یوسف رو گرفت و کشید اون طرف که دید نداشت و به
لطفا صبر کنید...
