پارت صد و سی و هفتم :

فرزاد برگشت سمتم و با دقت به دهنم زل زد که گیج و ناباور ادامه دادم:
- فکر کنم سکته کرده!
نگران نگاهم کرد و گفت:
- سکته کرده؟ کدوم بیمارستان؟ می‌خوای بری؟
گیج و حیرون بهش زل زدم و نالیدم:
- نمی‌دونم باید برم؟ آره دیگه فکر کنم باید برم!
- سرمه وایسادی چیو توضیح میدی؟ برو بپوش بریم.
فرزاد یهو برگشت و با حالتی تهاجمی چنان یقه یوسف رو گرفت و کشید اون طرف که دید نداشت و به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️