پارت صد و سی و ششم :

با این حرکتم انگار اصلا فرزاد جون گرفت انگار یهو اعتماد به نفس گرفت که دستش رو زیر چونه‌م قرار داد و صورتم رو به سمت خودش بالا آورد.
چشم‌هاش برق می‌زد!
دقیق شده بود مثل اون روزی که برای اولین بار دیدمش.
اون روزی که هی دورم می‌چرخید و زیر گوشم نجواهای نفس گیر می‌کرد، اون روز هم چشم‌هاش همینطور برق میزد.
با شور و شعف نگاهم می‌کرد و برعکس من کاملا خسته و بی‌دفاع بهش چشم دوخ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️