فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت صد و سی و ششم :
با این حرکتم انگار اصلا فرزاد جون گرفت انگار یهو اعتماد به نفس گرفت که دستش رو زیر چونهم قرار داد و صورتم رو به سمت خودش بالا آورد.
چشمهاش برق میزد!
دقیق شده بود مثل اون روزی که برای اولین بار دیدمش.
اون روزی که هی دورم میچرخید و زیر گوشم نجواهای نفس گیر میکرد، اون روز هم چشمهاش همینطور برق میزد.
با شور و شعف نگاهم میکرد و برعکس من کاملا خسته و بیدفاع بهش چشم دوخ
لطفا صبر کنید...
