پارت صد و سی و پنجم :

- فرزاد مشکلی پیش اومده؟!
با اخم و تشر ازم نگاه گرفت و برگشت به سمت سعید و تند گفت:
- نه، مشکلی نیست… .
برگشت سمتم و با خط و نشون میون نگاهش تاکیدوار ادامه داد:
- البته فعلا!
چشم غره‌ای سمتش رفتم و مچ دستم رو از میون پنجه‌هاش بیرون کشیدم.
تقصیر منه که هرکی از راه میرسه می‌خواد واسم شاخ و شونه بکشه.
برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم:
- کی میخوان کیکو ببرن سعید؟
سع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    0

    🧡

    ۳ سال پیش
  • هانیه

    0

    خیلی خیلیییی قشنگه مرسی👌🏻💕

    ۳ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    خوشحالم که به دلت نشسته❤

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️