فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت صد و سی و چهارم :
گیج و هنگ بودم و مثل یه عروسک میون دستهای فرزاد حرکت میکردم.
دوباره من رو به سمت خودش کشید و با خباثت چشم ریز کرد و حق به جانب گفت:
- تتوی رو تنت مهر مالکیت منه سرمه.
زبونش رو گوشه لبش نگه داشت.
- به اندازه کافی آزاد گذاشتمت… .
لب زیرینش رو مکید و شمرده شمرده با جذبه و جدیت تاکید کرد:
- رفتی، دیدی، فهمیدی هیچکس برا تو مّن نمیشه! دیگه وقتشه برگردی جایی که بهش تعلق داری!<
لطفا صبر کنید...
