پارت چهل و هشتم :

گذشته:
تعطیلات عید نزدیک بود. این ترم تعداد واحدهای محدودی داشتم و کارم در دانشگاه زیاد نبود. اما آقای امیری بعد از رضایت از طراحی سالن خانم شهسواری، مدام پروژه‌های جدیدتری به من ارجاع می‌داد و بیشتر وقتم را درگیر کار بودم. خودم هم از این بخش از زندگی‌ام به شدت لذت می‌بردم؛ احساس می‌کردم چند سال بزرگتر شده‌ام؛ خودم را مفیدتر و قابل اعتمادتر از قبل می‌دیدم. این تحسین و اعتماد را د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    0

    خسته نباشی گلم.خیلی دلم میگیره ک آدما ب خاطر ی لحظه غفلت و هوس گند میزنن ب همه چیزشون

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید جانا. امان از یک لحظه غفلت.🌺

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    سمیر چه زندگی عاشقانه ای رو از دست داد،خیلی قشنگ بود نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نگاهتون زیباست.😊

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️