پارت چهل و نهم :

دومین هفته‌ی بعد از تعطیلات بود. با شیرین و هلن در کافی‌شاپ نشسته و از برنامه‌هایمان برای بعد از فارغ‌التحصیلی حرف می‌زدیم. از گروه هشت نفره‌مان، فقط ما سه نفر مانده بودیم. گروه رسما از هم پاشیده بود؛ امیرحسین علنا از جمع‌هایی که من در آن بودم فاصله می‌گرفت. سبحان هم که رفیق گرمابه و گلستان امیرحسین بود، به او ملحق شده بود و تنها به سلامی دورا دور بسنده می‌کرد! شاهین در این دو ماه، س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    بسیار عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سپاس از مهرتون🌺

    ۲ سال پیش
  • فرشته

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عالی وجود گل شماست.🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • هلنا

    1

    وای نه توروخدا با هلن دوست بمون 😂 مینو برو گمشو😒

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️