سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و نوزده :
اخمی به صهیب کردم که یکم جلو اومد.
- البته به چشم خواهری...
محمد اخمی کرد و معلوم بود داشت خون خونش رو میخورد.
هنوز نمیدونستم چی به چیه که گوشیم زنگ خورد.
یه نگاه به اسمش انداختم و با دیدن نیان نتونستم جواب ندم.
از روی صندلی پا شدم و یکم ازشون دور شدم.
جواب که دادم اولین چیزی که شنیدم صدای گریه نیان بود.
- نیان؟ خوبی؟ چی شده؟
فقط داشت هق هق میکرد و بین اون هق هقا
لطفا صبر کنید...

م
5بخدا ما خیلی گناه داریم پارت بزار دیگه