پارت صد و نوزده :

اخمی به صهیب کردم که یکم جلو اومد.
- البته به چشم خواهری...
محمد اخمی کرد و معلوم بود داشت خون خونش رو می‌خورد.
هنوز نمی‌دونستم چی به چیه که گوشیم زنگ خورد.
یه‌ نگاه به اسمش انداختم و با دیدن نیان نتونستم جواب ندم.
از روی صندلی پا شدم و یکم ازشون دور شدم.
جواب که دادم اولین چیزی که شنیدم صدای گریه نیان بود.
- نیان؟ خوبی؟ چی شده؟
فقط داشت هق هق می‌کرد و بین اون هق هقا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    5

    بخدا ما خیلی گناه داریم پارت بزار دیگه

    ۳ سال پیش
کپی شد!