سیاهی لشگر به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و هجده :
فکر کنم تمومش هماهنگ شده بود.
ابرویی بالا انداختم؛ قضیه بودار بود.
- خب مشغول چی؟ مارو نمیبینی خوشی؟
لبخندی زدم و گفتم: عالی!
- هنوز کینه اون اتفاق رو داری؟
اخمی کردم.
- به هرحال کاری کردی که کوفتم شه.
آروم سری تکون داد.
که صهیب سر بالا آورد و یه لگد به پایه صندلی محمد زد.
- شرمندهست خیلی.
پوزخندی زدم و نگاه به قیافه شاکی محمد که داشت به صهیب نگاه میکرد اند
لطفا صبر کنید...
