فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شصت و ششم :
با نگاهی خندون جز به جز صورتم رو با حوصله نگاه میکرد و میرفت سراغ بعدی.
آب دهنم رو فرو دادم که نگاهش رو به گردنم داد و بعد زل زد به چشمهام.
کمی چشم تنگ کرد و با شرارت گفت:
- که با همیم آره؟!
زبونش رو با حرص و شیطنت روی دندون نیشش کشید.
دستهام رو روی مچش گذاشتم تا از دور کمرم بازش کنم که نزدیکترم کرد و گره دستهاش هم محکمتر.
- اه خفه شدم یوسف.
آروم خندید و سر
لطفا صبر کنید...
