فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شصت و هفتم :
یوسف با یه حرکت کمرم رو گرفت و روی کابینت نشوندم که بلند خندیدم و رفت قارچهایی که خرد کرده بودم رو توی ماهیتابه ریخت تا تخم مرغ و قارچ درست کنه.
وسط آشپزی گاهی سر به سرم میزاشت یا از خاطرات و مشکلاتی که با موکلهاش داشت حرف میزد.
از زندگیهایی که پروندشون زیر دست یوسف میاومد و اینکه اوایل باورش نمیشده همچین مشکلاتی وجود داشته باشه و بعد کم کم عادت کرده و دیگه هیچ پروندهای ش
لطفا صبر کنید...
