فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شصت و پنجم :
شاکی جواب دادم:
- بله؟
- سلام، میگم یکتا دم دره دعوتش کن بیاد داخل تا خودمو برسونم.
چشمهام گرد شد و با خشم فروخوردهای نیم نگاهی سمت زن انداختم و با صدای خفه توی گوشی غریدم:
- یکتا؟ از کی تا حالا موکل و با اسم کوچیک صدا میزنن؟
آروم و خونسرد خندید و گفت:
- عزیز من! یکتا فامیلیشه عجبا.
کم نیاوردم و بیشتر از زن فاصله گرفتم تا صدام رو نشنوه.
- هر خری، اصلا واسه چی میا

لطفا صبر کنید...

هانا
0سرمه در دوران سینگلی گنگ تر بود برام اصلا وقتی تو رمان دخترا عاشق میشن گنگی ندارن ولی رمانته فوق العاده عاشق سعیدم شخصیت باحالیه با سرمه شیپش کردم:/