فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شصت و دوم :
کلافه دستهام رو به سرم گرفتم و با حالی خراب به در ماشین تکیه دادم.
وقتی دید انگار واقعا جدی هستم و اوضاع رو به راه نیست جدی شد و گفت:
- به جان خودم میخواستم بریم خونه من، ولی گفتم شاید فکر بد کنی نیای.
چپ چپ نگاهش کردم که گفت:
- اوکی دعوا نداریم که میریم خونه من.
- نمیخوام منو برگردون اصلا.
اخم کم رنگی کرد و گفت:
- نچ بچه نشو دیگه، میگم به جان تو خودمم همین نظرو داØ
لطفا صبر کنید...
