پارت شصت و یک :

نگاهم با تاخیر به چشم‌هاش رسید که لبخند مهربونی زد و زمزمه کرد:
- جلو چشم خودم هرچقدر خواستی عزاداری کن اصلا بزن همه چیز و درب و داغون کن فدای سرت.
مکثی کرد و با احتیاط تکه موی افتاده رو پیشونیم رو آروم کنار زد.
- ولی جلوی چشمم باش اینطوری خیال من هم راحت تره.
از این حجم خوبی و توجه بی‌اختیار بغض کردم.
- مرسی یوسف، خوبه که تنهام نمیزاری.
واقعیت همین بود، مریم بی‌معرفت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    یوسف واقعاجالب

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️