فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شصت و یک :
نگاهم با تاخیر به چشمهاش رسید که لبخند مهربونی زد و زمزمه کرد:
- جلو چشم خودم هرچقدر خواستی عزاداری کن اصلا بزن همه چیز و درب و داغون کن فدای سرت.
مکثی کرد و با احتیاط تکه موی افتاده رو پیشونیم رو آروم کنار زد.
- ولی جلوی چشمم باش اینطوری خیال من هم راحت تره.
از این حجم خوبی و توجه بیاختیار بغض کردم.
- مرسی یوسف، خوبه که تنهام نمیزاری.
واقعیت همین بود، مریم بیمعرفت
لطفا صبر کنید...

اسرا
1یوسف واقعاجالب