پارت شصت و سوم :

صبح با بدن درد شدیدی چشم باز کردم.
تمام تنم انگار کوفته بود و گلوم به شدت خشک و می‌سوزان.
زبونم مثل چوب خشک شده بود و طعم گس دهنم داشت حالم و بهم می‌زد.
چشم‌هام که دیگه بدتر، پلک‌هام داغ و متورم بود و نمی‌تونستم از یه حدی بیشتر چشم‌هام رو باز کنم چون به شدت می‌سوخت.
به سختی غلتی زدم و با پلک‌های نیمه بازم یوسف رو پایین تخت دیدم!
یکی از بالشت‌ها رو زیر سرش گذاشته بود و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️