فانتوم به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت چهل و ششم :
حس میکردم به جای ساره این ربابهست که روی تخت خوابیده و گریه میکنه.
با تاسف جلو رفتم و کنار تختش ایستادم.
سرمش تموم شده بود ولی هنوز کسی نیومده بود از دستش در بیاره.
دستی که تازه از گچ بیرون اومده بود رو بالا آورد و اشک گوشه چشمش رو پاک کرد.
بغض آلود و آروم گفت:
- این اینجا چیکار میکنه؟
آه عمیقی کشیدم و روی صندلی نشستم.
- واسه عمل رضایت مهران لازم بود، چون حام
لطفا صبر کنید...
