پارت پانزده :

نمی دانم در نی نی چشمان لرزان، دستهای باندپیجی شده کثیفم یا ترسیده خفته درکلمات تهاجیم چه دید که از راه دیگری وارد شد.

با چرب زبانی یک مدرس کنکورگفت:

-خیلی خب. حق با توه. تو امروز عزادار مرگ مادربزرگتی. حبیب می گفت جز اون کسی رو توی دنیا ندارین. اول بهت تسلیت میگم. الان جایی رو برای موندن داری؟ خونه دوست یا آشنایی؟

لحظه ای از اینکه مثل آفتاب پرست رنگ عوض کرد خنده ام

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    کارون چراباورنمی کنه مگه نمی دونه قضیه خنجرچیه

    ۳ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    خب قضیه چیز دیگه م هست. می خواد ضحا رو پیش خودش گروگان نگه داره.

    ۳ سال پیش
کپی شد!