پارت سوم :

با دنیا خداحافظی کردم و از باشگاه بیرون اومدم. مهربان سریع دوید و کنار ماشین ایستاد.
دزدگیر زدم.
مهربان انگار مرد عنکبوتی سوار ماشین شد.پشت رل نشستم.
برگه مربعی سفید رنگ به برف پاکن چسبیده بود.پیاده شدم و برش داشتم.
جریمه بود!
اه لعنتی، چرا؟به دور برم نگاهی انداختم.تابلوی توقف ممنوع دقیقا کنار ماشین نشون میداد چرا جریمه شدم،خوبه که ماشین رو با جرثقیل نبردن.
سوار شدم و برگه رو روی داشبورد گذاشتم.مهربان صدای اهنگ رو زیاد کرد.
- مامان صداش روکمترکن.
لوس شد.
- نه، مامان لطفا.
نفسم رو بیرون فرستادم و چیزی نگفتم.
چراغ قرمز شده بود و ترافیک شدیدی بود.
عینکم آفتابیم رو زدم و موهای هایلایت شدم رو کمی بیرون فرستادم.چشمم به ساختمون کنار خیابون افتاد.
سالن زیبایی (...).یه چیزی توی ذهنم جرقه خورد.لبخندی روی لب هام اومد...
***
اتو مو رو روی موهای مشکی کلاغیم کشیدم.دیگه خبری از رنگ هایلایت موهام نبود.
رنگ موهام باعث شده بود که چهرم دخترونه بشه.
درست انگار صبا.
صبا موهاش مشکی بود.
چهرش دخترونه بود.موهام رو لخت لخت کردم.ارایش خیلی لایتی رو روی صورتم نشوندم. مانتوی بلند مشکی و شلوار جین مشکی،کفش پاشنه ۸قرمز و شال قرمز.
رژلب قرمز گوجه ایی رو هم روی لب هام مالیدم. تکمیل شد.!
یعنی هیراد امشب با وجود این تیپ و استایل جدیدی که برای خودم درست کردم به زن و دختر های دیگه نگاه میکنه؟
شاید یک رنگ مو روی موهای من ۱۰روز هم نباشه،اما اون همیشه نگاهش به همه جا هست غیر از من.
من حتی جوراب هام هم جلوش بیشتر از دوبار نپوشیدم.
هیچوقت براش تکراری نبودم.
به دستام کرم مرطوب کننده زدم و حلقه ازدواجم رو دستم کردم.حلقه طلای ساده و بدون نگین بود.
روی حلقه رو بوسیدم.
با چه عشق و علاقه ایی این حلقه رو انتخاب کردم.مهربان در اتاق رو زد و پشت در گفت:
- مامان اجازه دارم بیام داخل؟
از با ادب بودنش قند توی دلم آب شد.
- اره عزیزم بیا داخل.
در باز کرد.داخل اومد و کنارم ایستاد.
- مامان موهام رو ببند.روی صندلی نشوندمش، موهاش رو برس کشیدم و ابشاری بستم.تا موقعی بازی می‌کنه توی صورتش ،نریزه و اذیتش نکنه.
مهربان از اتاق بیرون رفت.
گوشیم رو برداشتم تا به هیراد زنگ بزنم.همیشه ساعت۶_۷دیگه خونه بود.
الان ساعت۷شد نیومد.
از اتاق بیرون رفتم و روی کاناپه جلوی tvنشستم.مهربان سرش توی ایپدش بود و داشت بازی میکرد.
- مامان مهربان سرت رو عقب تر بگیر قوز هم نکن.
به حرفم گوش کرد.
شماره هیراد رو گرفتم و به tvخاموش زل زدم.یه بوق...دو بوق...سه بوق...ودر اخرصدای مزخرف خانومه اومد مشترک مورد نظر...
یک بار دیگه هم گرفتم ،باز هم صدای همون خانومه. با حرص موبایل رو کنارم انداختم.
خودش قول داد.الان هم تلفن جواب نمیده.کنترل رو برداشتم و tvرو روشن کردم.pmcداشت یکی از اهنگ های شادمهر رو نشون میداد...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ASMA

    0

    بدک نبود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • sananoori

    1

    خوب بود

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️