صفر درجه به قلم سیده نرجس کشاورزی
پارت دوم :
با کمک سهیلا مربی ام وزنه رو سر جاش گذاشتم.
مهربان کنار دنیا و دخترش نشسته بود و داشت بازی میکرد دنیا رو ۶ ماهی بود که باهاش آشنا شده بودم.اضافه وزن داشت و اومده بود وزن کم کنه.قمقمم کنارشون بود.
به سمتشون رفتم.مهربان با اون موهای خرگوشی و ساپورت و نیم تنه صورتی رنگش کنار مهتاب دختر دنیا بازی میکرد.
توی دلم قربون صدقه اش رفتم.
- اوف مهربان،مامان دافت اومد.
خندیدم و با انگشت توی شکم دنیا زدم. از جاش پرید و خودش رو جمع کرد.کنارش نشستم.
- جلوی بچه ها این طوری حرف نزن، انگار کامپیوتر میمونن همه چیز رو ذخیره میکنن.
قمقمه رو برداشتم و شربت آبلیمو رو تکون دادم.اروم روی رون پاش زد.
- راست میگی به خدا،دیروز به ساناز دوستم گفتم ناخاله همین دیشب مهتاب به اشکان (شوهرش)گفت ناخاله.اشکان هم فقط به من نگاه میکرد و میدونست این کلمه از کجا سرچشمه میگیره.از لحن بامزش خندیدم.
- خوب نگو ،این بچه ها منتظرن ما حرف بزنیم تا یاد بگیرن.
قلوپ قلوپ از شربت خوردم با اینکه با عسل شیرینش کرده بودم اما باز هم ترش بود.
دنیا بند کفش اسپرتش رو محکم کرد و گفت:
- امشب با ساناز و شوهرش میخوایم بریم چمران میای؟
شربت توی دهنم رو قورت دادم.
- نه نمیتونم هیراد به مهربان قول داده امشب ببرتش شهر بازی.
- اوکی،پس برنامتون پره.
- اره.
من منی کرد و گفت:
- دیشب که رفتی مهمونی اتفاق خاصی نیوفتاد ؟
با خاطرات وحشتناک دیشب چشمام رو محکم بستم.دستم دور قمقمه محکم شد.
- همون آش و همون کاسه دیگه حالم از مهمونی و خانواده به هم میخوره.
دنیا دستش رو روی شونم گذاشت.
- دیشب بهش گفتی؟
- نه یک بار گفتم، چنان دعوامون شد که تا ۴ روز خونه بابام بودم،از عصبانیتش میترسم.
- شاید تو اون مدلی نیستی که اون میخواد.
قمقمه ام رو محکم کنارم کوبیدم.
صداش توی اهنگ تریبال باشگاه گم شد.دندون هام رو روی هم فشار دادم.مامان و مهیا هم همین رو بهم گفته بودن.
- دنیا؟جای من نیستی که درک کنی،از بس رنگ و وارنگ شدم از بس خودم رو شبیه این زن و اون زن کردم خسته شدم.
از باشگاه و تناسب اندام رنگ مو و رنگ پوست، از آرایشگاه، از هر کوفت زهر ماری کم نگذاشتم.
حتی توی رابطه شخصیم هم کم نمیزارم. تنوع میدم.حیا رو قی کردم گذاشتم کنار.
خسته شدم. خستم کرده.دیشب گیر داده بود به دختر خالم صبا.پسر خالم صبا رو نشوند کنار خودش، اما هیراد همین طور ادامه میداد. خالم محلم نداد دیشب ،می نشست و بلند میشد به من چشم قره میرفت ،انگار من مقصر نگاه های هیرادم.
دیوونه شدم دیگه.اون چشم چرونی میکنه ،انگشت اتهام طرف منه.بهم میگن تو زنشی،لابد تو نمی تونی تامین اش کنی.
قطره اشک مزاحمی از چشمم پایین افتاد.با حرص پاکش کردم.دنیا دستش رو از روی شونم برداشت. با استیصال گفت:
- ببخش عزیزم، راست میگی من نمیتونم درکت کنم و چیزی نمیتونم بگم.
بینیم رو بالا کشیدم و سرم رو با عذاب تکون دادم.
- راستی مهستا ،سه کیلو کم کردم دو کیلویی دیگه کم کنم وزنم نرمال میشه .
میدونستم این حرفش برای عوض کردن حال بد من و بحثه.
- خیلی خوبه!بعدش میخوای ادامه بدی؟
- اره میخوام یه دافی مثل تو بشم.
نیشخندی به حرفش زدم.
لطفا صبر کنید...

آرامش
0عالی