من و یک دنیا دروغ به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و یک :
توی فکر و خیال غرق بودم که صدای زنگ تلفنم بلند شد، آوا بود.
با صدای گرفته گفتم:
- جونم
- خوبی نغمه؟
- خوبم
- نغمه تو واقعاً جدا شدی؟
- جلوی مامان داری حرف میزنی؟
- نه توی اتاقم، مامان هم پای تلویزیون خوابش برده...چرا به هیچ کس نگفتی؟
برایم مهم نبود وسط خیابان دارم قدم میزنم به چشمانم اجازه باریدن دادم
- حماقت کردم...پیمان گفت نگیم چون بزرگ شدیم، خودمون تصمیم
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zarnaz
4هورااااا بالاخره گفت💃💃💃💃ولی بابای گندم چرا جواب نمیده
۳ سال پیشزهرا
3نکنه پیمان دروغ گفته که برنگشته شاید آمده تا بلایی سرصدرا بیاره به کسی هم نگفته که برگشته تا دوباره باهاش ازدواج کنه
۳ سال پیشهاناخانوم
6وای خوب شدگفته شد اخیش مرگ یه بارشیونم یه باردیگه،حالاعواقبش برابچه بی گناه نباشه،صدراچراخاموشه😶تویه قسمت به اندازه کل رمان فرازوفرودداشت،دمتون گرم هیجان انگیزشد،لطفابرای صدرا اتفاقی نیفته لدفااااا❤❤
۳ سال پیشزهرا
1یعنی اگه صدرا چیزیش بشه ها خیلی مسخره میشه
۳ سال پیشسارای
3اخیش بلاخره گفت 😎رمان برگشت به جذابیت خودش، دستت طلا،فقط این صدارنیست، کجاست اتفاقی براش نیفته صلوات
۳ سال پیشاسرا
2صدراکه چندباردرروززنگ میرنه تمام سراغش نگرفته عجیب ولی من الان فقط موهامرکم پشت شدن
۳ سال پیشامنه
3سلام امبدوارم برا صدرا اتفاقی نیفته.ک جذابیت رمان از دست میره
۳ سال پیشآمینا
1تموم شد دیدی نکشتنت یه سال پیش هم میگفتی همین میشد حالا صدرای خاموش رو چکار کنیم🥲🥲
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Aa
0بالاخره🤪👏⚘💋